روزی شخص نانوایی مردی با لباس کهنه و فقیرانه ای (مسی)  را دید که به طرف مغازش می‌آید. .با خودش گفت حتما این فقیری است که می خواهد نانی را گدایی کند.وقتی آن مرد رسید گفت نان تمام شده،مرد از آنجا دور شد.. دوست نانوا که آن مرد را از سر کوچه دیده بود به نانوا رسید و گفت"او را شناختی.؟ نانوا گفت نه..حتما فقیری بود که نان مجانی می خاست و من به او گفتم نان تمام شده..دوست نانوا گفت وای بر تو..آن مرد مسی فرا زمینی بود.نانوا تا فهمید به سمت مسی دوید و گفت مرا ببخش که شما را نشناختم..و از مسی خواهش کرد که او را به شاگردی قبول کند مسی قبول نکرد ولی نانوا اصرار کرد که اگر مرا به شاگردی  قبول کنی تمام شهر را نان مجانی دهم...مسی به خاطر شرطش او را قبول کرد...روزی در تمرین نانوا از مسی پرسید که ای شیخ"جهنم کجاست؟ شیخ مسی لبخندی زد و گفت: "جهنم جاییست که تکه نانی را برای رضای خدا ندهند و شهری را برای رضای بنده ای نان دهند. من همیشه پسر خوبی بودم تو نیز سعی کن مثل من باشی .."

#برتری_مسی

 

(حکایت از کتاب یک کینگ پلاستیکی )