ریش قرمز فیلمی مهم از کارنامه ارزشمند آکیرا کوروساوا فیلمساز مطرح ژاپن است. ریش قرمز یک وصیت ابدیست، شاهکاری در ستایش انسانیت، آخرین فیلم کوروساوا که سیاه و سفید فیلمبرداری شد و البته آخرین همکاری او با توشیرو میفونه. در یک کلمه باید گفت که با اثری شاهکار مواجهایم. فیلمی که محال است آن را فراموش کرد و علاوه بر تحت تاثیر قرار گرفتن در حین تماشایش بعد از اتمامش هم آرام آرام متوجه معجزهاش خواهید شد که چگونه توانسته به ذهنتان نفوذ و بخشی از هستیتان شود. ریش قرمز در لحظاتی لطیف و گاهی هم سخت و جانگداز میشود. اثری به شدت انسان دوستانه و اخلاق محور که با نشان دادن اعمال زشت و نیک آدمی با استفاده از شخصیتسازی و قصهای پرکشش مفاهیم مورد نظر خود را بدون غلو و با بهره گیری صحیح از عناصر سینمایی به خوبی عرضه میکند. گابریل گارسیا مارکز در مصاحبهاش با کوروساوا عنوان میکند سالی 1 بار این فیلم را میبیند. اگرچه اين فيلم را بسياری در فهرست بهترين های كوروساوا قرار نمي دهند اما، زيبايی ها و پيام انسانی فيلمی كه دو سال فيلمبرداری آن طول كشيد تا وسواس هاي كوروساوا اعمال شود، غير قابل انكارند. ريش قرمز در 1966 كانديد جايزه " گلدن گلوب" آمريكا برای بهترين فيلم خارجی شد كه البته جايزه را نبرد.
فیلمی انسانی و لطیف درباره ی آدم های بزرگی که برخلاف ظاهر سختشان، انسان بودن و محبت به انسان های دیگر را سرلوحه ی زندگی شان کرده اند و خود را وقف کرده اند تا دیگران خوب زندگی کنند. امروزه، کمتر می شود فیلمی پیدا کرد که چنان آدم را منقلب کند که لحظاتی موجب جاری شدن اشک از چشمانش بشود یا کاری بکند که گاهی از شدت احساسات، آدم توان نگاه کردن به تصاویر را نداشته باشد. « ریش قرمز » چنین فیلمی ست. کوروساوا در «ریشقرمز» داستان تحول دکتری جوان به نام یاسوموتو را در بستر آشنایی با دکتر نیده (ریشقرمز) و مریضخانه تحت مدیریتش روایت میکند. دکتر یاسوموتو جوان است و به تبع خصوصیات جوانیاش، بلندپرواز و جاهطلب. برای دستیابی به احساس تعلق، بهترین را میخواهد (دکتری شوگانها) و هنگامی که ناگزیر به کار در مریضخانه میشود، گویی شور جوانی او در کسب بهترینها مهار و مقام تعلق از او سلب شده لذا یاسوموتوی جوان، مقابله و نافرمانی را برمیگزیند تا صبر دکتر نیده لبریز شده و او را اخراج کند. وقتی یاسوموتو برای اولین بار پایش را به بیمارستان ریش قرمز می گذارد، با شنیدن حرف های پرستارِ آنجا مبنی بر روش بسیار خودمحورانه ی ریش قرمز برای اداره ی بیمارستان و قوانین سختگیرانه ای که برای کارکنان و حتی بیماران آنجا در نظر گرفته، در ذهنش شخصیتی از این ریش قرمز می سازد سراسر خشن و بی رحم. یاسوموتو فقر را می بیند، فضای گرفته و ناچیز آنجا را می بیند و دلزده می شود. او اینجا را در شآن خود نمی داند. دکتر نیده اما درست نقطه مقابل یاسوموتو است. سرد و گرم چشیده روزگار است و دارای بینشی عمیق. او بهخوبی میداند راه ایجاد تحول در یاسوموتو، نه با بهرهگیری از مشتی آهنین بلکه با صبر و گذشت است که هموار میشود.

شاید اغراق نباشد اگر ادعا کنیم که کوروساوا، استاد ایجاد تحول از طریق یک شخصیت (و نه یک قهرمان) است. تمام مولفهها و ضوابط سینمای کوروساوا در «ریشقرمز» به صورتی تعمیق یافته و با غنایی حداکثری به کار برده میشود. از تاکید بر پیچیدگی زنان و اهمیت نقش آنان در زندگی و جامعه (تقریبا در تمام ماجراهای «ریشقرمز» زنان نقشی کلیدی دارند) و لزوم شناخت آنان گرفته تا اهمیت انتخاب فرد (ماجرای زنی روانپریش و اصلاح آن و نمونههای مشابهاش که به چنین جنونی تن ندادند)، تحت اختیار قرار گرفتن فرد و اعطای حق انتخاب به او (انتخاب یاسوموتو در پایان فیلم مابین دکتر ماندن در مریضخانه یا دکتر شوگانها شدن)، جوانمردی و کردار نیک (منش ریشقرمز)، عدالت (در قالب بازستاندن حق فقیران از ثروتمندان- مشی رابین هودی ریشقرمز- و اعتراضهای سیاسی گاه و بیگاه ریشقرمز)، فاعلیت (در قالب نجات دختر 12 ساله- اوتویو- از فاحشهخانه توسط ریشقرمز و رفتن ریشقرمز به دادگاه برای حل مشکل زنی متهم)، تزریق فاعلیت (کتک زدن مدیر فاحشهخانه توسط اوتویو هنگامی که میخواستند او را به فاحشهخانه بازگردانند)، تقبیح سستی (تقبیح وسوسه شدن یاسوموتو در مقابل زن دیوانه)، مهار حرص و طمع (مهار غرور کاذب یاسوموتو در ابتدای فیلم) و... که هر کدامشان به طور مجزا درونمایه یکی از آثار کوروساوا را تشکیل میدادند. با این حال کوروساوا از تقدیس شدن بیحد و مرز دکتر نیده جلوگیری کرده و به حضور او، بویژه در نیمه دوم فیلم، تمامیت نمیبخشد اما آنقدر انسان بزرگی هست که حتی بعد از لت و پار کردن محافظان، همچنان به فکر معالجه ی زخم هایی باشد که خودش بر پیکره ی آن ها وارد کرده.
کوروساوا از میانهی دههی شصت پروندهی فیلمسازیش وارد فاز پختگی میشود. او دیگر پا به سن گذاشته و نگاه و نگرشش به سینما با زندگی و زیست انسانواره درهم تنیده است و آدمها و نگاهشان به زندگی در فیلمهایش از چند وجهه نگریسته میشوند. قبل از آغاز فیلمبرداری ریش قرمز، کوروساوا برای تمام عوامل، سمفونی شمارهی ۹ بتهوون را پخش میکند و میگوید که این همان حسیست که میخواهد مخاطبان بعد از دیدن فیلم داشته باشند. در پس این فیلم که از قصههای تلخی تشکیل شده، انسانیت و شور زندگی موج میزند. میفونه در ریشقرمز، نقشی به غایت ماندگار از خود بر جای گذاشت. او که بازیهایش در آثار قبلی کوروساوا، بشدت وابسته به جنب و جوشها و حرکات بیرونیاش بوده و تا حدی اغراق شده مینمود، در ریشقرمز بازی بشدت ایستا و متفکرانه و درونی و زیرپوستی را از خود ارائه داده و با ایفای موفق نقشی تا به این حد متفاوت، قابلیتهای خود در عرصه بازیگری را بیش از پیش به رخ همقطاران بومیاش کشید. شاید بتوان گفت این فیلم بهترین و پختهترین نقش توشیرو میفونه در کارنامهی بازیگریاش محسوب میشود.

استاد در این آخرین اثر سیاه و سفید خود دوره اول فیلمسازی خود را به معنای حقیقی کلمه تکمیل کرد و به استقبال دورهای جدید رفت. دورهای که رنگآمیزی وارد سینمای استاد شده و به یکی از ارکان اصلی آن سینما تبدیل شد. کوروساوا با دقتی مثال زدنی و بدون عجله، گرمای بین آدم ها را ذره ذره خلق می کند و ما را درگیر داستان می نماید. هر چند به نظر می رسد، گاهی از مسیر خارج می شویم و ضرباهنگ کار کمی سقوط می کند ( منظورم اختصاص دقایقی از داستان به ساهاچی، یکی از بیماران بیمارستان است که دمِ مرگش، خاطراتِ زن مرحومش را که خیلی دوستش داشته تعریف می کند ) اما کوروساوای فقید اِبایی از این مسیر عوض کردن ندارد. چرا که همین داستانک هم همچنان در جهت تقویت پیام بزرگ فیلم است. میتوان گفت سکانس بیمار در حال مرگ حس مفرط مرگ و آن لحظهی پر از تعلیق میان زندگی و مردن را به زیبایی با عکسالعمل زنده و فعالانهی کاراکترش به تصویر میکشد و شاید بتوان گفت این سکانس یکی از بهترین سکانسهای در احتضار مرگ در سینماست. همه جا را سکوت فراگرفته و حتی یاسوموتو هم نمیتواند حرف بزند، گویی او با هر نگاهی به آن پیرمرد خود و وضعیت تنهایش را در آن دخمه میبیند و سپس حس کلیتری که برای تمام انسانها مشترک است؛ یعنی هراس از مرگ و حس معلقش میان مرگ و زندگی. شاید بتوان شخصیت ریش قرمز را در سینمای کوروساوا با رئیس و مرشد گروه هفت نفره در فیلم «هفت سامورایی» قیاس کرد، بخصوص مسکوت بودنها و حالتهای متفکرانهاش. البته باید این موضوع را در نظر داشت که کوروساوا یکی ازفیلمسازان قاعدهمند فرم کلاسیک است اما او از همان فیلم راشاموناش نسبتهای خود را با سینمای مدرن تا حدودی برقرار نمود بخصوص در شیوهی داستانگویی. ما تکتک آدمها و فضا و آن خردهقصههای کوچک را درک میکنیم و فضای فیلم به نوعی است که حتی بوی محیط انتزاعی تصویر که بر روی پرده جریان دارد را استشمام مینماییم. آن بادهای مملو از گرد و غبار، سوز و سرمای موذی و استمرار طعم زندگی با تمام چالشهای تراژیکش؛ اینها گوشهای از زندگی تمام ما آدمهاست و کوروساوا استاد به تصویر کشیدن فرمالیستی این سیر و سلوک زیستی است.
|
در نوشتن این متن از نقد کاوه قادری در سایت سلام سینما و نقد پژمان خلیل زاده در سایت سینما فارس کمک گرفته شده است |



