به دوست پسرم گفتم دوست ندارم همه چیز از طرف من باشه
اگر آرامش میخوای بگو اگه دنبال دردسر نیستی درکت میکنم
مطمئن باش بدون هیچ نفرین یا طوماری تموم میکنم تو حرفت بزن
برگشت گفت من خودم و آرامشم رو دوست دارم همینطوری موندم پاکش کردم
دلخور شدم اون که یه زمانی میگفت من مراقب دخترش هستم مامانت خیالش راحت باشه کسی که خودش دوست داره کسی که آرامش به من ترجیح داد چطور میتونست مراقبم باشه؟
دلخور شدم که شکسته شدم حرص خوردم کابوس دیدم استرس کشیدم بدتر از همه تو روی خانوادم وایسادم
پس من آرامشم برام بی اهمیت بود؟
کاش خدا منو ببخشه هیچوقت خودم نمیبخشم که خانوادم زیر پا گذاشتم


