چشمامو باز میکنم . ساعت 6 صبحه . سال 2138 . هوا هنوز تاریکه . نم نم بارون شیشه رو تر کرده . شلوار و لباسامو میپوشم . 70 سال از جنگ هستهای میگذره و بارون هنوزم کمی الوده به اورانیوم و مواد رادیواکتیوه
خب خب خب دوستان عزیز نوبتی هم باشه نوبت داستان کوتاه جدید هست
فردا پسفردا کلشو میذارم
امیدوارم که لذت ببرید و خوشتون بیاد
اینم یه قسمتی از همون داستانه گذاشتم که بره تو ذهنتون و از الان فضای ذهنی رو آماده داشتهباشید برا داستان اصلی



