تیم:مستر بوندس_مستر راموس
متن داستان : روزی از روزها پسری خوشگل و سفید و مودب به نام محمد موسوی که هوادار لیورپول بود، به سرزمین طرفداری قدم گذاشت. در اولین برخورد با منچستری ها برای تیم شون آرزوی موفقیت کرد و از اونا خواهش کرد که فحاشی نکنن. اونا هم محمد رو گرفتن و گنگ بنگ هاردکور اکستریمو روش اجرا کردن و آخر سر انداختنش بیرون. در پایان محمد باز به اونها احترام گذاشت و برای تیم شون آرزوی موفقیت کرد. نجاتی شاه، حاکم وقت طرفداری با دیدن این صحنه، اخلاق محمد رو تحسین کرد و محمد رو الگویی برای سایر مردم طرفداری معرفی کرد و بردش در کاخ خودش دو تا تقه بهش زد. هر شب بهش تقه میزد و محمد فقط احترام میزاشت و همین باعث شد به سوگلی نجاتی شاه تبدیل بشه و شهرت فراوانی کسب کنه. در یک شب طوفانی آن دزد نابکار آقا معین دانا به کاخ نجاتی دستبرد زد. در میان طلا و جواهرات باسنی سفید و نرم نمایان شد. آقا معین دانا دستش را سمت باسن برد و گفت : ای جووووون چه باسنی. محمد گفت : مودب باش چرا اینجوری حرف میزنی؟ آقا معین دانا در جواب، آن آلت قطور را بیرون آورد و تا دسته بر باسن محمد فرو کرد. آلت آنقدر حجیم و متفاوت بود که باسن محمد تاب نیاورد و جر خورد. خون جاری شد و آقا معین کشید بیرون و از صحنه ی جرم گریخت. روز بعد نجاتی که از پاره شدن سوگلی اش بسیار غمگین بود، دستور داد باسن رو نزد حکیم الحکما سید ویکرمن ببرن تا درمان بشه. سید، باسن محمد رو میدوزه و ترمیم میکنه ولی جمال باسن محمد، سید رو رها نمیکنه و عشق محمد دامنگیر سید میشه. در نتیجه سید یک روز بیشتر نمیتونه خودشو کنترل کنه و در آورده و چنان بر محمد فرو میکنه که دوباره باسن محمد جر میخوره و خون جاری میشه. ولی سید حشری تر از این حرفا بوده که دست نگه داره. پس از روزها عشق بازی ویکرمن و محمد، دیگه باسن محمد عفونت میکنه و عفونت میزنه به کمر محمد و از دنیا میره. سید نمیدونه این گند کاریشو چطور جمع کنه. نامه ای به نجاتی شاه مینویسه و تقصیرو گردن آلت قطور آقا معین میندازه. بنابراین سید تبرعه میشه ولی ندامت و شرمساری درونی تا ابد در قلب سید باقی میمونه. سید برای جبران، تصمیم میگیره سالهای باقی مانده از عمرش رو به نوشتن من باب اخلاق نیکوی محمد بپردازه و شهرت محمد رو جهانی کنه. بنابراین لقب حضرت طرفداری رو به مرحوم محمد موسوی اعطا میکنه و وی را به شهرتی بالاتر از حتی شاهان طرفداری میرسونه. نتیجه داستان اینکه بله علت فوت حضرت، کمر درد نبوده بلکه 2 وجب پایینتر بوده :)



