خب خب خب دوستان عزیز 

اینهم داستان کوتاه Hope که قولشو داده بودم 

امیدوارم که لذت ببرید

?حزب استادان تقدیم میکند?

?MASTERS PRESENT ?

چشمام بستست

. . بلند میشم . . چشمامو باز میکنم . ساعت 6 صبحه .  سال 213‪8 . هوا هنوز تاریکه . نم نم بارون شیشه رو تر کرده . شلوار و لباسامو میپوشم .  70 سال از جنگ هسته‌ای میگذره و بارون هنوزم کمی الوده به اورانیوم و مواد رادیواکتیوه . 98 درصد جمعیت جهان درجا پودر شدن . یک چهارم اونایی هم که باقی موندن از عوارض تششعات رادیواکتیو مردن . . لباس ضد اشعه رو روی لباسام میپوشم ماسکمو میذارم روی صورتم و میزنم بیرون . من تو کمپ new hope زندگی میکنم . با جمعیت 248‪  . شغلم پیدا کردن غذا بیرون از کمپه . . میرم اسلحه خونه و تفنگمو تحویل میگیرم . . اسلحه داخل کمپ غیر مجازه ولی بیرون از کمپ بیشتر از چند ساعت بدون اون دووم نمیاری . . حیواناتی که تحت تاثیر تششعات قرار گرفتن دچار جهش ژنتیکی شدن و جثشون بزرگ تر شده . . یه گربه 8 متری یه کروکودیل 16 متری یه پرنده 6 متری اینا شکارای من بوده تا الان . . البته تنها نه دوستمو از اونور کمپ میبینم با اون میرم شکار .  امروز باید بریم بخش غربی . . سوار کامیون میشیم و راه میوفتیم . . بعد از چند ساعت می‌رسیم به شکارگاه . درو باز میکنم و میپرم روی زمین . درجا چشممو یه گوزن میگیره . اسلحمو از رو صندلی برمیدارم و شلیک میکنم . صداش تو جنگل بین درختای عظیم‌الجثه میپیچه . گوزن میوفته رو زمین . یه شلیک دقیق و تمیز . میرم که گوزن رو بیارم بذارم پشت کامیون . . می‌رسیم بالا سرش .  رفیقم از شلیک دقیقم تعریف میکنه البته حسودیش میشه  تیرانداز خوبی نیست  بیشتر تیراش خطا میرن .  میگم تو گوزنو ببر من همین اطراف میچرخم ببینم چیز دیگه ای هم لرا شکار هست یا نه  .  حدود 10 دقیقه ای میچرخم تا ببینیم چیز دیگه ای هم هست که شاید به درد بخوره یا نه .  .  تو مسیر برگشتن صدای تیراندازی میشنوم  شروع میکنم به دویدن  .  میرسم نزدیک کامیون  .  .  .  .  کامیون خونیه  کلش قرمز شده  بوی خون تو هواس  .  .  .  .  خون انسان .  .  .  .  خون رفیقم  .  .  چیزی ازش باقی نمونده  حتی جنازشم نیست  پشت سرم یه چیزی احساس میکنم  برمیگردم و میبینمش .  .  .  .  .  .  .  برای اولین باره همچين چیزی میبینم  .  .  دارم از ترس میلرزم  .  .  7 تا پا داره  .  بدنش مثل بدن انسانه دقت که میکنم شبیه رفیقمه .  .  پس حقیقت داره . این موجود واقعیه . شایعش تو کل کمپ پیچیده بود ولی باور نمیکردم . . خودشو به شکل آخرین جسدی میکنه که خورده . . . . رفیقم . . حتی دستم به گوزن نزده فقط انسان میخوره .  .  .  درجا کل خشابمو روش خالی میکنم  ولی بازم داره میاد سمتم  .  .  بقیه خشابامو هم روش خالی میکنم ولی از سرعتش کم نمیشه  جیغ میزنه چیزی بلند تر از این تو عمرم نشنیدم  سرعتشو بیشتر میکنه .  .  .  ترس .  ترس همیشه برام محرکی قوی بوده .  .  سریع یه نارنجک از کمرم باز میکنم و میشمرم 5 . 4 . 3 . و پرتاب میکنم  .  فقط موج انفجارو احساس میکنم  چون برگشتم و روی زمین خوابیدم .  بلند میشم  .  میترسم پشت سرمو ببینم .  .  بالاخره نگاه میکنم .  .  .  بالامیارم .  .  .  .  خونش آبی‌رنگه .  .  جنازه رفیقم هم نیم هضم شده و تکه و پاره از بدنش زده بیرون .  .  .  .  بلند میشم و به سمت کمپ راه میوفتم .  .  تو مسیر دودو میبینم که از کمپ بلند میشه  .  .  .  با خودم میگم امکان نداره .  .  .  گردنبندمو در میارم  .  .  کپسولشو باز میکنم  از توش یه عکس میوفته بیرون  .  .  .  عکس عشقم . . کسی که حاضرم جونمو به خاطرش بدم .  . . . یاد موهای نرمش میوفتم . . دستای همیشه سردش . . چشمای گرمش . . گریم میگیره تا حالا گریه نکرده بودم حتی موقع مرگ پدر مادرم . . . پدالو تا ته فشار میدم خون جلوی چشمامو گرفته  .  .  میرسم به ورودی کمپ .  .  در کمپ بازه و ابی رنگ دوباره پنجه ترسو روی شونم حس میکنم  .  .  وارد کمپ میشم  .  .  .  .  .  .  .  .  . 

.  .  جای گلوله همه جا هست .  .  .  چند جا زمین کنده شده به خاطر نارنجک  .  .  چند تا خونه دارن میسوزن  .  .  ولی همه چی در سکوت کامله .  .  موسيقی سکوت نواخته میشه  انگار حتی پرنده ها هم میدونن چیشده و دیگه نمیخونن .  .  .  هیچ جسدی روی زمین نمونده مگر جسد های 7 پا که به شکل اعضای کمپ هستن .  .  .  زمین ابی و اسمون قرمز شده .  .  .  . دیگه دلیلی برای زندگی ندارم . . . کلتمو از جاش درمیارم . . دستم شروع میکنه به لرزیدن . . . . . میذارمش روی سرم . . . بهش فکر میکنم به موهای بلندش به قوس کمرش به چشمای گرمش به دستای سردش به لبخندش به صورت زیباش .  .  تفنگو از رو سرم میارم پایین .  .  .  .  صدای یکیشونو از توی یکی از خونه ها میشنوم .  .  بلند میشم و راه میوفتم میرسم دم در خونه و میبینمش .  .  یه بچه 7 8 ساله رو گرفته بچه هه جیغ میزنه و کمک میخواد  .  .  بچه رو میشناسمش .  .  اون موجود به شکل پدرش در اومده  .  .  داد میزنم و حمله میکنم .  .  کل خشابمو با اینکه میدونم خطرناکه چون بچه دستشه روش خالی میکنم .  ولی فایده نداره گلاویز میشیم  .  .  بچه رو ول میکنه و بچه میدوه به سمت در خونه .  .  .  یه صدای اشنا میشنوم .  صدای هلیکوپتر میاد .  چاقومو میکشم بیرون و 20 30 بار ضربه میزنم  بی حال میوفته یه گوشه ای و یه جیغ بلند میکشه  .  .  از قبلیه بلند تر  .  .  میرم به سمت محوطه بازی که بچه رفت  .  .  بچه رو میبینم که داره برای هلیکوپتر دست تکون میده ولی هلیکوپتر اونو نمیبینه منورمو میکشم بیرون و شلیک میکنم .  .  . هلیکوپتر دور میزنه و ارتفاعشو کم میکنه  . . . مارو دیده . . یه چیزی پشت سرم احساس میکنم منو میگیره و نصف میکنه . . . . . . . . . . . . . . . . اون نجاتم داد با منوری که شلیک کرد توجه هلیکوپترو جلب کرد و نجاتم داد و خودش کشته شد خونش پاشید روی صورتم  چند نفر از هلیکوپتر پیاده شدن و زدن اون موجودو کشتن بعدشم منو برداشتن و سوار هلیکوپتر شدیم و رفتیم به سمت یه کمپ دیگه

خب دوستان امیدوارم که لذت برده باشید 

انتقادی چیزی هم هست لطفاً بگید که کار های بعدی بهتر بشن