هیچکاک بی شک یکی از بزرگترین و تاثیر گذار ترین کارگردانان تاریخ سینماست. او همیشه حرفی تازه برای گفتن داشت. با اینکه شاید همه فیلم هایش در یک ژانر و مدل به نظر می رسیدند اما با عمیق شدن روی فیلم هایش می توان متوجه شد که انسان نو و تازه ای بوده است. سرگیجه نیز یکی از آثار متفاوت و قوی هیچکاک است. او که در دهه 40 به نوشته های فروید علاقمند شده بود تصمیم گرفت در بستری داستانی یک دید روانشناسانه را بیان کند. هیچکاک با استفاده از داستانی پر از رمز و راز که علاوه بر سرگیجه برای شخصیت اصلیش،سرگیجه برای بیننده نیز به وجود می آورد،به بیان عشق و درگیری عاطفی و روحی یک فرد می پردازد. طوری که شاید هیچ کدام از این مفاهیم به طور کامل در فیلم روشن نباشند و هیچکاک در چند لایه به این موضوعات بپردازد. شهرت سرگیجه در حرکتِ دوربینی بود که هیچکاک برای القای حس سرگیجه ابداع کرده بود: زوم و عقب‌کشیدنِ همزمانِ دوربین فیلمبرداری، این کار عمق صحنه را مخدوش می‌کرد و بعداً به ترفند «دالی زوم» معروف شد.  می‌دانیم در یک فیلم هیچکاک آن چه نشان داده نمی‌شود می‌تواند به همان اندازه‌ای مهم باشد که نشان داده می‌شود. یکی از مرموز ترین تعقیب و گریز های سینمایی و دوربینی که با لانگ شات فضای این تعقیب را به مخاطب القا میکند. در این تعقیب و گریز کاراگاه به دهانه ی سقف آویزان میشود و پلیس در حین نجات او سقوط میکند. هیچکاک از تکنیک دالی زوم استفاده میکند و این تکنیک حس سرگیجه به مخاطب میدهد. این حس با محتوای کلی فیلم هم راستا میشود. بعد ها از هیچکاک میپرسند کاراگاه چطور نجات پیدا کرد و او با زبان طنز همیشگی خود پاسخ میدهد. از پله های اضطراری.

ایده تیتراژ سرگیجه براساس موضوع اصلی فیلم یعنی ترس از ارتفاع و سرگیجه ناشی از آن شکل گرفته است.‍ تیتراژ در جهت فرم فیلم عمل میکند. نور قرمزی که این ترس را در ما و صورت بازیگر افزایش میدهد. همه این نشانه ها میدهد چگونه قرار است چه چیز در این فیلم داستان شود. دایره های حلزونی و فنری تصاویر انتزاعی هستند که تولد و مرگ را تداعی میکنند. سرگیجه از چشم شروع می‌شود و با دیدن. سائول باس تیتراژ را با چشم زنی آغاز می‌کند که محور اصلی داستان است و از درون همین محور اصلی داستان ، وارد فرم و گرایش‌های فرمی می‌شود. فرم‌های چرخشی که با موسیقی ملودیک خود ، هر لحظه ، بر دورانی شدن احساس ناشی از آن می‌افزاید. این فرم‌های پیچشی و حلزونی که در تیتراژ مشاهده می‌شود ، در جای جای فیلم حضور دارد: در دکور (راه پله ، درختان و . . .) ، در آرایش متناوب مادلین ، کارلوتا و جودی (که هر سه نقش را کیم نواک ایفا می‌کند) ، در حرکت‌های حلزونی دوربین (مثل وقتی که جودی به اسکاتی نامه می‌نویسد و دوربین گرداگردش حرکت می‌کند) و . . .در نوشته‌های تیتراژ هم این احساس دور تا دور بودن دیده می‌شود. عنوان فیلم ،‌ کارگردان و بازیگران در حالتی دو خطی نمایش داده می‌شود تا همین احساس را در تماشاگر تقویت کند (تحلیل مهدی صادقی).

سخنان مارتین اسکورسیزی پیرامون فیلم سرگیجه: ((مشکل بتوانم بگویم فیلم سرگیجه چه معنایی برا من فیلمساز و دوستار سینما دارد.این همان چیزی است که در مورد همه فیلم های بزرگ، فیلم های واقعا بزرگ صدق میکند. مهم نیست چقدر درباره انها گفته یا نوشته شده باشد.سخن گفتن در مورد فیلم های بزرگ همیشه ادامه خواهد یافت. از انجا که فیلمی به بزرگی سرگیجه بیش از تحسین صرف میطلبد.پس برای پی بردن به ظرافت های ان واکنشی شخصی لازم است.منحصر به فرد بودن سرگیجه از هر نظر ویژگی و بهانه خوبی است برای آغاز سخن.سرگیجه هیچکاک به منزله یک فیلم هالیوودی موقعیتی یکتا و بی نظیر دارد.اثری است شخصی با نگرشی بی نظیر اضطراب آور و هراس انگیز از دنیا که از درون نظام استودیویی هالیوود سر برآورده ، آن هم زمانی که چنین نگرشی نه تنها غیر متعارف ،بلکه تقریبا غیر قابل تصور مینمود. سرگیجه از نظر من و بسیاری از هم دوره های من فیلمی نمونه بود هست و خواهد بود.زیرا به ما نشان داد چگونه میتوان در بطن یک نظام به کار پرداخت و همزمان اثری عمیقا شخصی پدید اورد. در فیلم های خودم نیز همیشه قهرمانانی را دوست داشتم که با وسوسه ذهنی برانگیخته میشوند و‌در این سطح هر بار سرگیجه را میبینم بیشتر به دلم نینشیند و بر من اثر میگذارد. تمامی کیفیت های ارزشمندی که فکر میکنیم قهرمانان باید داشته باشند- اصول اخلاقی، برازندگی،مهربانی،فراست و خردمندی-از شخصیتی که استیو استوارت نقش او را در فیلم بازی میکند،به تدریج دور میشود تا اینکه در انتها میبینیم در برج ناقوس کلیسا ،با زنگ هایی که پشت سر هم به صدا در میایند تنهاست و هیچ چیز دیگری جز انسانیت نشان داده نمیشود.)).

سرگیجه فیلمی است که به شخصیت خود هیچکاک بسیار نزدیک است. در واقع اسکاتی نماینده خود هیچکاک در فیلم است. نماینده خلقیات او در برابر زنی اغوا گر و در برابر عشق و وجدان. هیچکاک در فیلمهایش از شوک نیز بسیار زیاد استفاده کرده است. منظور از شوک پنهان کردن اطلاعات از مخاطب و اظهار یکباره آن است. در بین معاصران فینچر علاقه زیادی به شوکه کردن و پنهان کردن اطلاعات دارد.در چهار فیلم اول او (هفت،باشگاه مشت زنی، زودیاک ،بازی -بیگانه3)یک پنهانکاری بزرگ برای غافلگیری نهایی وجود دارد. در فیلم سرگیجه هم اطلاعات تا پایان فیلم از مخاطب پنهان داشته شده است. ساختار روایی و نحوه‌ی دکوپاژ نیمه‌ی اول سرگیجه قرار است با ما چه کند؟ در همه‌ی این سکانس‌ها اسکاتی و ما در مقام کارآگاهیم. مخفیانه پی چیزی می‌رویم. سرک می‌کشیم. دزدکی تماشا می‌کنیم ببینیم مادلن چه می‌کند. اما در آن طرف چه خبر است؟ فیلمساز و گوین الستر در هم‌دستی با هم نمایشی برای ما و اسکاتی ترتیب داده‌اند. یک شخصیت خیالی ساخته‌اند و قصه‌ای جعلی. در واقع آنها دارند ما را تعقیب می‌کنند. دزدکی پشت ما پنهان شده‌اند تا واکنش‌های ما را تماشا کنند. مادلن را جلوی ما گذاشته‌اند تا تصور کنیم شبیه شکارچی خیره شده‌ایم به طعمه. ولی در اصل، ما طعمه‌ایم و آنها شکارچی. می‌خواهند ما را به لحظه‌ای برسانند که از ابتدا برایش نقشه کشیده‌اند.

جودی شخصیتی است که برای مردانی که عاشقشان می‌شود همه کاری را انجام می‌دهد اما در انتها توسط آن‌ها پس زده می‌شود. او در عشق اول در قتل شریک شده و سپس رها میشود. عشق دوم نیز هویت خودش را دگرگون میکند اما حاصل کار مرگ خودش خواهد بود. مراحل تبدیل جودی به مادلین ادامه دارد.آخرین مرحله مدل موی اوست. مدل مویی که به شکل دایره وار در پشت سر او بسته میشود و این دایره ها اسکاتی را حیران در میان خود کرده است. آخرین مرحله نیز انجام می‌شود. خلق اسکاتی به انتها میرسد و جودی به مادلین تبدیل میشود. او را به کسی تبدیل می کند که خودش می خواهد؛ و برایش مهم نیست که اگرجودی به کسی بدل شود که او می خواهد، دیگر من ِ خودش نیست. رنگ سبز و حرف p هتل که این بار به مثابه ی paradise به معنای بهشت اسکاتی است. تبدیل جودی به مادلین جنبه ی روانشناختی نیز دارد. انسان یک بار عاشق میشود و پس از دست دادن ان عشق در صدد پیدا کردن عشقی به همان گونه است.او هویت جودی را از بین میبرد و او را بدل به چیزی میکند که آنگونه نیست. جودی توسط الستر تسخیر شده و به ‏عنوان مادلین تحت‏ تأثیر کارلوتا است. بنابراین اسکاتی‏ دوبار اشتباه می‏کند.وقتی قبل از مرگ مادلین فریاد می‏زند که«تو مال هیچ‏ کس نیستی». ‍ اسکاتی در پایان به‌وسیله‌ی گردن‌بند و با نگاه کردن به سوی دیگر واقعیت یعنی آینه به واقعیت پی‏ می‏برد،موقعی که می‏خواهد به جودی کمک کند تا گردن‏بندش را ببندد،به‏ هویت واقعی او پی می‏برد. مسئله این نیست که امروزه از دیدن رنج و عذاب اسکاتی، به نقشه‌هایی که علیه او چیده شده، پوزخند بزنیم، بلکه مسئله این است که خود ما هم می‌توانیم به همان شیوه فریب بخوریم، امروزه جهان پر از آدم‌هایی است که این روزها هویت جعلی برای خود در شبکه‌های مجازی درست کرده‌اند. پیش از آنکه "هویت‌های کاذب در شبکه‌های مجازی" ابداع شود، جودی و الستر نمونه‌ای از آن بودند. با یک قرار ملاقت از طریق "اپ"، یک دوست فیس بوکی، یک ربات توییتری. آیا ما هم می‎توانیم با عکسی از طرف مقابل و عکسی از خودمان که حسابگرانه و خالی از احساسات با همان هدف سرگیجه طرح ریزی شده، وارد یک ماجرا شویم؟

چنين است گاهی پرده از رخ واقعيتی كاذب برداشته می شود كه ديگری برای مان خلق كرده است و افراد را به طرز مبهمی به سخره می گيرد و فهم جهان واقعي حقيقی را دچار ترديد و خللی می سازد كه حاصل آن سرگيجه ای است كه آلفرد هيچكاك در فيلمش ما را از آنها آگاه می سازد. فيلم «سرگيجه» ما را با گوشه های پرپيچ و خم واقعيت های راستين زندگي آشنا می كند كه در صورت غفلت از حقيقت آنها هنگام صعود بر ارتفاع شان سرگيجه و احتمال سقوطی در انتظار ما نشسته است، سرگيجه يی كه موازی با افزايش ارتفاعات واقعيت ها همچنان بيشتر می شود و خطر سقوطی دوچندان را در اين ميان به بار می آورد.

با اختلاف نه چندان زیاد سرگیجه بهترین اثر هیچکاک به شمار میاد، و در اکثر لیستهای معتبر سینمایی جز ۱۰ فیلم برتر تاریخ نیز هست. در سال 1982 در رای‌گیری منتقدان مجله سایت اند ساوند در جایگاه هفتمین فیلم برتر تاریخ سینما قرار گرفت.زمان هرچقدر پیش رفت به نفع بزرگی «سرگیجه» کار کرد. این فیلم هم مثل بسیاری دیگر از آثار هیچکاک مورد بی مهری آکادمی قرار گرفت و فقط در دو رشته طراحی صحنه و صدا کاندیدای اسکار شد. با گذشت زمان منتقدان به ارزش این فیلم پی بردند به طوری که سالها بعد فرانسوا تروفو از آن به عنوان یکی از بهترین آثار کلاسیک سینما یاد کرد و یکی از فیلم‌های مورد علاقه مارتین اسکورسیزی... بهترین فیلم تاریخ به انتخاب منتقدان سایت اند ساوند.