سال ها قبل و در زمان استعمار مکزیک توسط اسپانیا، مردی ثروتمند به نام خورخه از اسپانیا به شهر گوادالاخارا آمد. خورخه مردی مرموز بود و البته هر شب برای قدم زدن بیرون می رفت. نکته عجیب اینجا بود شب هایی که خورخه برای قدم زدن بیرون میرفت، فردای همان روز جسد حیوانی در آنجا یافت میشد. پیدا شدن جسد حیوانات مسئله ای نبود اما داستان از جایی پیچیده شد که آرام آرام جسد کودکان در آن منطقه یافت شد و این باعث وحشت مردم عادی شده بود. مردم وحشت زده انگشت اتهام را به سوی خورخه گرفتند و قرار شد که بالاخره شبی او را تعقیب کنند تا ببینند او کجا می رود و چه می کند و این قتل ها تقصیر اوست؟ بالاخره آن شب فرا رسید. خورخه بیرون رفت و مردم به رهبری کشیش به تعقیب او پرداختند تا اینکه او را در حالی یافتند که به یکی از مردم محلی حمله کرده بود و دندان هایش درون گردن آن فرد بود. یکی از همسایگان خورخه از راه رسید و تیغه چوبی که در دست داشت در سینه او فرو کرد و خورخه را کشت. مردم خورخه را در قبرستان شهر دفن کردند و بعد از مدتی درختی تنومند و بزرگ روی مقبره او رشد کرد. مردم محلی معتقدند اگر کسی درخت را قطع کند، خورخه دوباره بیدار می شود و انتقام می گیرد.

داستان ها و افسانه های مکزیکی،قسمت چهارم
۱۱۸ بازدیدچهارشنبه ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۰ - 0۸:۲۰


