شغالی مرغ پيرزنی را دزدید ...
پيرزن در عقب او نفرين کنان فرياد زد :
«وای! مرغ ۶ کيلويی مرا شغالِ خوارکُمبه برد»
شغال از اين حرف به شدت اعصابش ک*ری شد و با نهايت تعجب و غضب به پيرزن فحش خوار مادر داد.
در اين ميان روباهي به شغال رسيد و گفت :
«بابا حرص نخور کی*ت خشک میشه میوفته چرا انقد اعصابت تخمیه دادا؟»
شغال جواب داد :
ببين اين ک* چروک چقدر دروغگو و بی انصافه. مرغی رو که ۷۵۰ گرم هم نمیشه، میگه ۶ کیلو!
روباه گفت :
بده ببينم چقدر سنگينه؟»
وقتي مرغ رو گرفت، پا به فرار گذاشت و دودولش را به شغال نشان داد و گفت :
به پيرزن بگو مرغ رو به پای من ۱۲ کیلو حساب کنه!!
و شغال آخرین حرف خود را که جمله "ک* ننت" بود بدرقه راه روباه کرد و بر اثر ایست قبلی درگذشت ...
پند اخلاقی : اگه شغال بازی در بیاری یه روز یه روباه میاد کو*ت میذاره ...
??تا داستانی دیگر بدرود



