احتمالا همگي مصاحبه اخير علي دايي،آقاي گل جهان و پيشكسوت تيم پیروزی را ديده و شنيده ايد. مصاحبه اي كه به نوعي يك بمب خبري بود و اگر آوار برداري هاي گسترده رسانه هاي سرخ نبود،تركش هاي بيشتري هم بر جاي مي گذاشت. اما جداي از همه تعريف و تمجيد هايي كه هواداران استقلال به خاطر صداقت و رك گويي علي دايي از او كردند، اين مصاحبه ما را به ياد آقاي عابر بانك و پول هاي رانتي اش انداخت. ياد آن شب سياه فوتبال ايران، شبي كه از اميري گرفته تا بيرانوند از نداي درون به نداي برون "هدايت" شدند! درست است كه موضوع "تعصب يا حرفه اي گري" هميشه جاي بحث داشته و دارد، اما در تاريخ باشگاه استقلال كم نبودند اسطوره هايي كه حرفه اي گري را فداي تعصب كردند؛ منصور پور حيدري و ناصر حجازي كه به جرم پوشيدن پيراهن استقلال بازي از تیم ملی محروم شدند. كسي كه اهل معامله نباشد، نه فقط تيم بلكه هيچ چيزش را نمي فروشد. چون اساس شرافت فروختني نيست. اما كتاب هواداري استقلال پر برگ تر از اين حرف ها است؛ پسر بچه معلولي كه قصه عاشقي را به همگان آموخت، كودك روشن دلي كه صحنه گرفتن پنالتي ماركوس برگ را از حفظ بود، مردي كه چشمش را از دست داد، جواني كه از استرس تيمش سكته كرد و مرد، و حالا بزرگ مرد خراساني كه كتك خورد اما عليه تيمش شعار نداد. اين ها همه و همه نشان دادند كه مكتب حجازي زنده است، مكتب گلبرگ هاي مغرور،مكتب اسطوره هاي واقعي.