من چون همیشه گوشه گیر و بی پول بودم زیاد دوست و رفیق ندارم
روز سیزده بدر با خانواده رفتیم پارک
یکی از فامیلهامون رو دیدیم که دختر داشت همسن من بود تا دختره رو دیدم دست و پام لرزید دلم لرزید
مادرش بهم گفت عزیز دلم تو پسر کی هستی؟
صورتم زرد شده بود یه زن بهم گفت عزیزم
همین کلمه عزیزم باعث شد تا شب موقع خواب تصور کنم تو ذهنم داماد این خانواده شدم و دخترشونو بهم دادن
اصلا دستپاچه شدم
دختر که میبینم دلم میلرزه



