خطاب به هم قبیله‌ای هایمان در جدّه گاهی احساس می‌کنم قلم در برابر وصف عشق ناتوان می‌شود. امشب همان شبی است که هیچ قلمی نمی‌تواند عشق را به تصویر بکشد. عجب ریشه تنومندی دارد این تاجِ کهنسال! می‌بینی؟! صورت عشق را در کودکی بوسیده‌اند.. شاید امشب با خودت فکر کنی محمد مهدی‌ها وظیفه‌ات را سنگین‌تر کرده‌اند. باید بگویم فراتر از سنگین! با سرطان می‌جنگد؛ در کودکی.. در همان سال‌های تکرار نشدنی زندگی.. بعد با خودت می‌گویی چگونه می‌شود عشق به تاج از عشق به زندگی فراتر می‌رود! آری برادر؛ چنین است. امشب تو می‌توانی امید به زندگی را در پسر بچه‌ای که با شیمی درمانی دست و پنجه نرم می‌کند، چند برابر کنی.. از آن یکی محمد مهدی برات بگویم! عجب استوار در برابر بی‌شرف‌ها ایستادگی کرد. پیغامش را به خاطر بسپار! #تیمم_را_نمی‌فروشم 

می‌دانیم خستگی در ساق‌هایتان رسوخ کرده.. می‌دانیم جنگِ امشب نابرابر است. اما تو هم باید امشب صورت عشق را ببوسی.. با آخرین رمق‌هایت، با آخرین نفس‌هایت.. امشب جنگ را نه برای پرچم و نه برای افتخار بلکه برای دو کودک منتظر پیروز شو. اما خودمانیم عجب لذتی دارد که مایه فخر و غرور یک قبیله شوی.. عجب لذتی دارد، زندگی دو کودک را برای ساعت‌ها تغییر دهی.. امشب برای محمد مهدی‌ها سازهایتان را کوک کنید! با سربازانی که قرار است فرمانِ پادشاه را اجرا کنند. سلاخی کنید برای عشق‌های جاودانه!

به قلم:علیرضا بابک