چند وقت پیش آقای چزاره پراندلی عزیز که بعد از مدت ها به نیمکت فیورنتینا برگشت خیلی ها امید داشتند که فیورنتینا رو به روز های خوب خودش برگردونه اما نشد. بعد از چند بازی آقای پراندلی استعفا داد و در یک پیام خداحافظی خودش گفت که نمیتونه ادامه بده و وضع روحی مناسبی نداره و گفته بود " ابری تیره درون من بزرگ و بزرگتر شد و نحوه دیدم به مسائل عوض شده." چند وقت قبلش هم همسرش رو از دست داد و این تاثیر روحی بدی گذاشته. من نه سرمربی بودم و نه بازیکن و اصولا هیچ گهی تو هیچ گهستونی نبودم اما بعد از خواندن نوشته پراندلی یک جوری او را درک میکنم در واقع آن ابر تیره که درون آدم بزرگ و بزرگتر میشه و آدم رو فرا میگیره رو خوب میشناسم. برخی بهش میگن سگ سیاه افسردگی که نیست کاش سگ بود و لامذهب به گرفتن پاچه رضایت میداد اما درست ترین تصویر همان ابری است که آقای پراندلی میگه.
سالهای سال است که فوتبال را دنبال میکنم از باشگاهی گرفته تا ملی و از شرق گرفته تا غرب. میدانم خیلی از شماها مانند من هستید و حتی بیشتر و جدی تر از من فوتبال را دنبال میکنید و همه ی ما خوب میدونیم که بدجور معتاد این فوتبال لعنتی هستیم. مسخره ترین جمله برای ما همین است که "فوتبال نود دقیقه است." کاش نود دقیقه بود ولی نیست. کاش همه چیز به همان نود دقیقه خلاصه میشد و تمام میشد و میرفت ولی نه. از اضطراب قبلش و چک کردن ترکیب اصلی و اخبار بازی گرفته تا دیدن بازی و بعد آن. تازه اگر شرایط خوب باشد و ببریم بعد بازی خلاصه میشود به دیدن دوباره گل ها و چک کردن اخبار و مصاحبه و این حرفا اما ببازیم که اعصاب آدم به راحتی سر جایش نمی آید و نمیشه آدم با تمرکز کامل به کار های دیگه اش برسد. بعد شکست های بد من واکنشی دارم و آن دیدن فوتبال های بیشتر است تا بالاخره حالم سر جایش بیاید اگر بازی رقیب باشد و ببازد که چه بهتر. فوتبال از نظرم دیگر رنگ و بوی گذشته رو نداره یا شایدم من عوض شدم و تحمل شکست ها را ندارم اما هر جوره که حساب میکنم ضرر دیدنش بیشتر از فایده ی آن برای من است. مدت زیادیه که سعی میکنم دیگه فوتبال نبینم و یهو باز میبینم که دارم فوتبال استقلال تاجیکستان را هم میبینم یا نتایج بازی ها را با گلزن ها و کسی که پاس گل داده چک میکنم و به خودم می آیم میبینم یک ساعت است در آن اپ لعنتی میچرخم. انگار سندروم استکهلم دارم که باز با هزار اعصاب خردی دوباره آن را میبینم. ترک عادت سخته اما این دیگر از عادت هم گذشته، اعتیاد است و هدف فرار است، فرار از حال و روز فعلی و فشار زندگی به سمتی که کمی کمتر با آن مواجه شوی. فرار از همان ابر تیره که آقای پراندلی می گوید. حقیقتا مواجهه با آن کار سختی است. اما فوتبال دیگر برای من جوابگو نیست چون انگار فوتبال هم برای من تبدیل به ابری تیره شده که تحمل فشار و اضطراب تماشای آن را ندارم یا در واقع حال آن را ندارم.



