تو فامیلای ما کسای زیادی بودن و الان مردن و من به نتیجه ای رسیدم

به این نتیجه رسیدم که کسی که خودش نخواد بمیره هیچوقت نمیمیره مثلا من یه زن عموم تو تهران یه بار سرطان گرفت راظی نبود به مرگ واسه همین سرطانش یه مدتی رفت بعدش دوباره سرطانش برگشت دیگه اینقدر عذاب کشید که من میدیدم که میخواست بمیره چند روز بعدش مرد

یا دختر خالم

شوهرش عذابش میداد و از زندگی راظی نبود و یه روز زنگ زد به ننم گفت خدا منو بکشه راحت شم درست یه هفته بعدش سکته کرد ومرد

خدا بیامرز مادر بزرگم هم سرطان داشت و تقریبا راظی بود به مرگ ولی یه نفرو که خیلی دوست داشت میخواست ببینه ندیده بود

یه روز اون فرد همینجوری به حواسش زد بره مادربزرگمو ببینه تو راه بود که پسرش با ماشین جلوش رفت شانسی و گفت کجا میری بزارم اونم اورد خونه مامان بزرگم همینکه رسید خدا شاهده همینکه رسید  و صداشو شنید مامان بزرگم تموم کرد

خیلی عجیبه ولی شده نضره شما چیه