
هیچکس خدا را ندیده است...
هیچکس خدا را لمس نکرده است...
هیچ خدایی زنده نیست و هیچ خدایی قادر به قدم زدن در میان مردمانش نیست؛
اما... اما مردمان شهر لندن این حرف را باور ندارند، آن ها خدا را دیده اند، لمسش کرده اند، خدایشان زنده است و اتفاقاً در میانشان هم قدم زده است... آن ها کسی را خدای خود کرده اند که روبروی آن ها معجزه میکرد، بدون هیچ جادویی. اگر بخواهیم در وصف تو بنویسیم می شود تکرارِ تکرارها. نمی خواهم بزرگی ات را توصیف کنم... از اولین بازی مقابل استون ویلا در سال ۱۹۹۸ تا اولین بازوبند کاپیتانی ات در شیرهای لندن، از نگهبانی قفس توری در بازی با ریدینگ تا لیزخوردن بر آن چمن لعنتی مسکو، از اشک های جامی که از دست داده ای تا اشک های ذوق افتخاری که در مونیخ فتح کردی. از آن تعصبت به لباس چلسی، جان دادنت در راه این لباس، آری یادمان نمی رود مقابل توپچی ها برای این لباس جان دادی... جان!
Blue Till I Die




