قرار شد با دوستام بریم تفریح
ساک رو بستیم و عازم سفر شدیم
از اول مسیر تا موقعی که رسیدیم من تو ماشین نشسته بودم و مثل بز به دور و بر نگاه میکردم دپرس دپرس بودم
زمانی هم که رسیدیم رفتیم کوهنوردی و دریاچه و..
لال بودم هیچ حرفی نمیزدم نه شوخیی نه گپی نه گفتی
اخه حرفی ندارم بزنم ??
دو سه باری رفتم باهاشون تفریح اونا هم دیدن چون همچین خصوصیت اخلاقیی دارم دیگه قیدمو زدن و دنبالم نمیان
همش تو خونم کسی هم نیست باهاش قدم بزنم یا برم بیرون
نه سواری دارم نه موتور
حال پیاده روی هم ندارم
تاکسی هم بخوام بگیرم باید ۱ کیلومتر پیاده روی کنم تا برسم سرخیابون اصلی
و تو این مسیر هم کلی آرم اشنا و فامیل هست که حوصله ندارم باهاشون سلام علیک کنم
خصوصا دخترهایی که تو واتساپ باهاشون رابطه دارم خجالت میکشم از نزدیک ببینمشون چون اعتماد بنفس ندارم و در کنارش نه سواری دارم نه ماشین
میمونه اسنپ که بخوام بگیرم ، منصرف میشم
چون اصلا تنهام با کی برم به چی دلخوش کنم کجا برم اصلا
و در نهایت خونه میمونم



