19 می 2012؛

وقتی دیدیر آن گل را زد، دور خودش چرخید و به یک سو دوید... داوید در گوشه ای زانو زده و با دستانش آسمان را نشانه رفته بود، زیر لب چیزی با خدای خود می گفت، کلاه مضحکی به سر داشت و موهایی تَـر از آن باران بی وقفه مونیخ؛ در آن حوالی اشلی می دوید تا فرانکی را در آغوش بگیرد، فرناندو جام را به مانند فرمان لیموزینش گرفته بود و لا به لای بازیکن ها ویراژ میداد. همه خوشحال بودند، رامیرس به خود افتخار می کرد و به آن چپ دیدنی نیوکمپ که بارسلونا را به زانو انداخت.. فرناندو شاید به آن لحظه ای می نگریست که از کنار والدز رد شد و او بود و یک دنیای بی پایان..! جان خوشحال تر از همه، آغوش دی متئو را پس زده تا خانواده خویش را در لا به لای جمعیت پیدا کند، شاید در میان راه دستی هم به شانه های خوانیتو بزند... ماتا به دیدیر چشمک زد و با هم درباره لحظه ای حرف می زنند که خوانیتو آن توپ را روانه دروازه کرد و کینگ به داستان خاتمه داد، لبخندشان شیرین است و دیدنی.... آن شب آنقدر دل پذیر بود که اگر حتی لبی از شراب تر نکرده باشیم هم مستانه دور حیاط می دویدیم و آهنگ محبوبمان را در جاده های منتهی به شمال گوش میدادیم؛ آنقدر بلند که همه دنیا صدایمان را بشنود.. در میان این همهمه ، مردی آرام به تیرک دروازه تکیه زده بود، از میان جمعیت گذر کرد و به رختکن رفت، کلاه از سر برداشت و به خود در آینه نگاهی انداخت. جای آن زخم هنوز روی سرش پیداست، زخمی که او را به کُـما برد اما پتر آنقدر جنگید که بتواند دوباره برای ما هواداران چلسی بازی کند ... آنقدر جنگید تا ما را دوباره به فینال برساند.

۹ سال پیش ما نشون دادیم که انگیزه خیلی مهم تر از قدرت و تجربه و شانسه دقیقاً توی اون شب همه جنگیدن همه هوادارا، بازیکن‌ها و اسطوره‌ها شهر آنها، استادیوم آنها، جام ما. زنده باد چلسی?