به مناسبت سالروز فتح دسیما و درخشش فوق‌العاده آنخل دی‌ماریا، که بدون گل زده، به عنوان بهترین بازیکن زمین انتخاب شد، و رفتنش داغ دیگری بر دل طرفداران قدرشناس رئال گذاشت، این نوشته رو که در زمان جداییش نوشتم، اینجا ارسال می‌کنم:

در باب ترک گفتن «ال فیدئو»، رئال مادرید را

آن بر هم زنندهٔ تعادل و میزان، آن "مَن آف دِ مَچِ" فینال لیگ قهرمانان، آن درنده خشتک کاپیتان بارسلون، آن گره گشای فینال لیسبون، آن به خاک افکنندهٔ والدز خرفت، آن زنندهٔ رابوناهای شگفت، آن فرستنده سانترهای مواج، آنخلیتو ال فیدئویِ حلاج.

آنخلا! اندکی است که از وداعت می‌گذرد، و این اندک زمان در چشمم هر لمحه‌اش همچون روزی، هر دقیقه‌اش همچون ماهی و هر ساعتش همچون سالی می‌گذرد (و نمی‌گذرد). در هجرت، روی خسته و موی کنده و گریبان دریده‌ام. من که با یاد رابونا و سانتر و شوت و پاس و حرکات انفجاری‌ات، دیریست که خویشتن را شیفته و دلباخته، و دنیا و دین و صبر و عقلم را بر باد رفته، یافته‌ام، اندوه فراقت چنان مهِ غلیظِ غمی بر قلبم نشاند که امانم را برید و صبرم را کشید (چنانکه پُکید!) وز ابرم آتش جهید وز آستانه و حوصلهٔ تحملم می نمود مزید...!

نشستم تا روضه‌ای برای دل خویش بخوانم و شیء مزبور را مسکنِ کهنه زخم فراقت سازم و جد آباد "فلورنتینو پرزِ" بی مخِ ملعون و "کارلو آنجلوتیِ" رجالهٔ دون را جلوی چشم‌شان آورم، نفرین خدا بر خود و اسباط و اخلافِ آن هر دو؛باشد که گردِ نکبت و رنجِ محنت بر زندگانی‌شان نشیند و افعیِ زردی هفت سر، قمر اقبالشان را نیش زند و به خاک و خونِ ذلت‌شان افکند و بدین‌سان، مقادیری هرچند نامتنابه، از آلودگیِ غبارِ خاطرِ پژمان زده‌ام را بزداید...!

می‌روی! ولی مهرت را جاودان در پس پرده دل خویش نگاه خواهم داشت! ای شیرمرد بازی های بزرگ!

دمت گرم و سرت خوش باد!