پیاده روی میکرد و صبح زود در محوطه فضای سبز اکباتان میدوید. دانش خیلی زیادی داشت و خیلی کتاب میخواند. اما از آدمهای بیکار و بی ادب متنفر بود!»
به او میگویم از رابطه اکبر خرمدین با فرزندانش بگوید و او میگوید: «بابت اتفاقات ساده و طبیعی که ممکن است برای هر کسی اتفاق بیفتد از دست آنها حرص میخورد! شاید اگر من جای او بودم روی مسائل پیش پا افتاده حساس نمیشدم، اما برای اکبر خیلی مهم بود. مثلا ناراحت بود از اینکه چرا پسرانش در این سن و سال خانه دار نشده اند. با اینکه فرزندانش مودب و اجتماعی بودند، اما باز هم دلش میخواست موفقیتهای بیشتری از آنها ببیند. بابک استاد دانشگاه بود و در کار سینما موفق بود. اما پدرش میگفت درآمد خوبی ندارد و انتظار خیلی بالاتری از او داشت. خودش هم انسان خیلی فعالی بود. با اینکه بازنشسته بود و سن و سالی از او گذشته بود، اما صبح تا شب با ماشین کار میکرد.»


