عربی را گفتند:تو پیر شده ای و عمری تباه کرده ای،توبه کن و به حج رو،گفت:خرج سفر ندارم. گفتند خانه ات را بفروش و هزینه ی سفر کن. گفت چون باز گشتم،کجا بنشینم؟و اگر باز نگردم و مجاور کعبه مانم خدایم نمی گوید ای احمق چرا خانه ی خود بفروختی و در خانه ی من منزل گزیدی؟

***********************************************************************************************

 

واعظی بر منبر سخن می گفت شخصی از مجلسیان سخت گریه می کرد . واعظ گفت ای مجلسیان صدق و معرفت  از این مرد بیاموزید که اینهمه گریه بسوز می کند. مرد برخاست گفت یا شیخ  من نمی دانم که چه می گویی؟اما من بزکی سرخ داشتم ریشش به ریش تو می ماند در این دو روز پیش سقط شد هر گاه که تو ریش می جنباندی مرا از آن بزک یاد می آمد گریه برمن غالب می شد.

 

***********************************************************************************************

 

موذنی بانگ می گفت و می دوید.پرسیدند که چرا می دوی؟ گفت می گویند که آواز تو از دور خوش است، می دوم تا آواز خود را از دور بشنوم.