به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست

که مونس دم صبحم دعای دولت توست

 

سرشک من که ز طوفان نوح دست برد

ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست

 

بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخر

که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

 

زبان مور به آصف دراز گشت و رواست

که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست

 

دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوست

چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست

 

به صدق کوش که خورشید زاید از نفست

که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست

 

شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز

نمی‌کنی به ترحم نطاق سلسله سست

 

مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی

گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست

 

 

❤ حضرت حافظ ❤

 

? غزلیات حافظ / دیوان اشعار ، غزل ۲۸ ?

 

? شبتون خوش ?