‌فینال لیگ قهرمانان اروپا بین چلسی و منچستر سیتی درحال برگزاری است. همه منچسترسیتی را بخت اول قهرمانی میدانند گویا همینطور است! نه! صبر کنید! پاس بلند مندی به بهترین بازیکن فصل چلسی میرسد. توپ زیر پای پسرلمپارد است. نفس های طرفداران چلسی در سینه ها حبس شده! میسون نگاهی به اطراف می‌اندازد و در یک نقطه ثابت میماند. او کای هاورتس را در آنجا یافته است! با یک پاس بلند از میان چندین بازیکن منچستر‌سیتی توپ را به هاورتس میرساند! دروازبان را دریبل میزند و گللللللللللللللللللللللللل!! پورتو در فریادهای شیرهای لندنی غرق می‌شود. سوت پایان بازی و حال چلسی قهرمان اروپا است! با درخشش بهترین بازیکن فصل‌شان. بله، همان است؛ همان پسرک! پسرلمپارد، پسر کوبهام، یعنی «میسون ماونت»?

? فلش بک.....? ? در دهمین روز از سال آخر قرن بیستم، در شهر پورتموث پسری متولد شد که خانواده‌اش اورا عاشقانه دوست داشتند. از همان ابتدای نوزادی لبخند برلب داشت و اطرافیان همه بخاطر خوش خلقی‌اش دوستدار او بودند. این خوشرویی او تا دوران کودکی ادامه پیدا کرد. آخرین سال قرن بیستم نیز از روی عادت به سرعت برق و باد گذشت و حال آن نوزاد نازپرورده خانواده‌اش، به کودکی پرانرژی و باانگیزه بدل شده بود و بیش از پیش محبوب اطرافیانش. سال 2005 فرا رسید و پسرک در خیابانهای لندن، با گرمی و صمیمیت ذاتی‌اش دوستان زیادی برای خود پیدا کرد و برای خودشان تیم فوتبال خیابانی محله‌شان را تأسیس کردند.?

‌? عشق او به فوتبال به اوج قله‌اش رسیده بود؛ درست همان زمانی که لندن بیش از هروقت دیگری در هیاهوی فوتبال غرق شده بود. کریستال‌پالاس، وستهم، واتفورد، فولام، تاتنهام و تیمی که آن روزها لقب پادشاه لیگ جزیره را یدک میکشید، یعنی آرسنال، همگی نمایندگان این شهر در لیگ کشور بودند. آرسنالی که برای اولین بار در تاریخ لیگ جزیره موفق به کسب جام طلایی شده بود و با آرسن ونگر که به عنوان نماد آرسنال شناخته میشد، باید امسال نیز مانند چندسال گذشته با رقیب سرسخت‌شان یعنی منچستریونایتد افسانه‌ای فرگوسن میجنگیدند. تمام خیابانهای لندن، پر شده بود از زمزمه‌هایی درباره این دوتیم؛ بعضی از تکرار قهرمانی توپچی‌ها میگفتند، عده‌ای به پس گرفتن عنوان قهرمانی شیاطین‌سرخ ایمان داشتند، برخی میان آنها دو به شک بودند و عدهٔ کمی هم شانس  را به لیورپول میدادند.?

? در میان این غوغا، اتفاقی ناگهانی رخ داد، چنان غیرمنتظره که برای چندروز تمام شهر، در بهت و حیرت فرو رفته بود. پادشاه اروپا! آقای خاص! کسی باورش نمی‌شود! او به لندن آمده بود.... نه به آرسنال، نه به تاتنهام، بلکه به عنوان سرمربی به باشگاه بی‌سروصدای همسایه‌شان، یعنی «چلسی» آمده بود. همان ابتدا، آقای خاص دست به کار شد و باری دیگر نشان داد چرا به او چنین لقبی داده‌اند:« من به بزرگترین تیم جزیره آمده‌ام. منچستریونایتد! آرسنال!لیورپول! نه؛ هیچکدام درحد ما نیستند! این را در پایان فصل ثابت خواهیم کرد.» جزیره غربی اروپا که گویی حیران مانده، ناگهان مثل بمبی میترکد و به خودش می‌آید. انتصاب ژوزه مورینیو که سال گذشته با پورتو فاتح لیگ قهرمانان اروپا شده بود، به عنوان سرمربی چلسی و بعد مصاحبه جنجالی او صدای مربی‌های دیگر از جمله فرگوسن و ونگر را درآورد. رومن آبراموویچ برای خوشامدگویی هدیه‌ای ارزنده به اسم «رونالدینیو» برایش فراهم کرده بود. درکمال ناباوری هدیه‌اش پس زده شد و خواست خودش بازیکنان تیمش را انتخاب کند. یک مهاجم ناشناس، «دیدیه دروگبا» از مارسی فرانسه را به ابرستاره فوتبال جهان ترجیح داد. سپس به سراغ دروازبان گمنامی به اسم «پیترچک» از رن فرانسه رفت. ریکاردو کاروالیو هموطنش را نیز با خود به چلسی آورد. طی مدتی کوتاه، چلسی را به تیمی تبدیل کرد که لقب غول فوتبال اروپا را به خود گرفت. با آن بازیکنان گمنام چنان تیمی ساخت که نه آرسنال آرسن رقیبش شد و نه منچستر فرگوسن! یک قدم با جام طلایی فاصله داشت، ولی منچسترسیتی، تیمی که برای سقوط نکردن میجنگید، بالاخره موفق شد تا اولین شکست غول جدید اروپا رو به مورینیو بچشاند. آنها در پایان فصل با اختلاف 12 امتیازی نسبت به مدافع عنوان قهرمانی و 18 امتیاز اختلاف نسبت به منچستریونایتد و رکورد 15 گل خورده جام قهرمانی را بالای سر بردند. در رقابتهای لیگ قهرمانان اروپا نیز با غلبه بر بایرن مونیخ و بارسلونا به نیمه نهایی رسیدند که در دیداری جنجالی مقابل لیورپول از رسیدن به فینال ناکام ماندند.?

? این نسل از کودکان لندن، دیگر عاشق آرسنال نبودند. چون تیم دیگری وجود داشت که به رویای جدید کودکان تبدیل شده بود. دیگر لندن آبی بود.... پسرک نیز در این سال چنان عاشق چلسی شد که برای تماشای بازی‌هایش لحظه‌شماری میکرد. خانواده او که این عشق توصیف‌ناپذیر را شاهد بودند، اورا به کوبهام رساندند. پسرک از شدت خوشحالی بالا و پایین میپرید و در آرزوی دیدن از نزدیک ستاره مورد علاقه اش بود. مربی کوبهام آمد و تدریس را شروع کرد. درس اول آنها صبر بود. باید یاد میگرفتند برای رسیدن به خواسته‌هایشان صبر لازم است و با پشتکار و تلاش بی وقفه به سوی آن گام بردارند. دیری نپایید که اخلاق اجتماعی و شوخ طبعی پسرک باعث شد تا با تمام هم بازی‌هایش دوستانی صمیمی شود. هرروز بازیکنانی را میدید که اسطوره های زندگی‌اش بودند، شاهد بود که تا چه اندازه به پیراهنی که میپوشند، به جایی که بازی می‌کنند و به باشگاهی که حضور دارند، احترام میگذارند و عشق میورزند. خیلی زود توجه مربیان را با استعدادش جلب کرد و تمام تیم و مربیان آکادمی اورا به عنوان بهترین استعداد قبول داشتند. قدرت حفظ توپ و تکنیک، کاشته های زیبا، روحیه فوق‌العاده و تلاش بی‌پایانش باعث شد نام او به گوش بازیکنان تیم اصلی و حتی بیرون باشگاه برسد. پسرک که از همان نوزادی محبوبیت خاصی نزد خانواده‌اش داشت، هرچه که گذشت دایره محبوبیت خودرا گسترده‌تر کرد و روز به روز بهتر و قویتر شد. تا جایی رسید که امروز قرار دارد:« امشب فینال لیگ قهرمانان اروپا بین چلسی و منچسترسیتی درحال برگزاری است. همه منچسترسیتی را بخت اول قهرمانی میدانند گویا همینطور است!.....»?