همونطور که میدانید و در تاریخ نوشته شده من و یوها داشتیم جلوی وزرا و ژنرالای چوسان بحث میکردیم که....

بادوکبال گفت : اون بالا پرنده ی سه پا داره رد میشه.

ما هم که همگی عاشق پرنده ی سه پا بودیم فریب این کفتار دیو صفت رو خوردیم و همگی به بالا نگاه کردیم ولی هیچی ندیدیم.

بعد که به پایین نگاه کردم دیدم یوها از ناحیه ی شکم کارد خورده و کارد خون آلودی نیز در دست راست من قرار داره.

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.....

منم نمیدونستم چی شده و از شدت ناراحتی و تعجب فقط یوها رو بغل کردم و اشک ریختم و داد زدم :  یوها ! یوها ! یوها ! ....

و مرگ یوها به گردن من افتاد و همیشه به این فکر میکردم که چه کسی برای من پاپوش درست کرده بود.

تا اینکه یک روز ......

روی تخت سلطنتی خودم نشسته بودم و داشتم به یوها فکر میکردم و تکرار سریال جومونگ و میدیدم که رسید به سکانس مرگ یوها ، با خودم گفتم تو اون لحظه کی پشت من بود ، که تو سریال دیدم بادوکبال بود ........

بعدش سریع همه چیزو فهمیدم.....

پرنده ی سه پایی که ندیدیم ، کاردی که از سمت راست به دست راستم رسید و بادوکبالی که بعد از من به یوها از همه نزدیکتر بود .....

بادوکبال ما رو فریب داد ، سریع به شکم یوها کارد زد و بعد کاردو به دست منی که مشتاقانه و بی حواس به آسمان نگاه میکردم داد .

پس شد آنچه شد.

#من یوها رو نکشتم