حزب مسترز تقدیم میکند
《هر کدام از ما در این جهان دو نفریم؛ یکی خودمان و دیگری هیولای وحشتناکی که در تکه ای از روح ما انزوا پیشه کرده...》
این، شروع اولین و آخرین داستانم بود.دو سال پیش، به طرز کاملا ناگهانی، یک نمایشنامه نویس در طبقه آخر آپارتمان ما سکونت گزید.از بر و رویش معلوم بود که پریشان است، هوای شهر به مزاجش نمی ساخت.او تمام داستان هایش را در روستا نوشته بود.عاقبت تصمیم گرفتم با او حرف بزنم و داستانم را به او بدهم.
خب در راستای همین کار، از مادرم درخواست کردم که فوری و فوتی، ناهار همسایه طبقه بالا که تازه آمده است را فراهم کند، مادرم از این خیرخواهی من جا خورده بود ولی من باید به هر بهانه ای هم که شده، او را می دیدم.داستان را زیر بغلم گذاشتم و با سینی ناهار از پله ها بالا رفتم.
صدای تک تک قدم هایم مثل پتکی در گوشم فرو می شد و آزارم می داد، هنگام زنگ زدن کمی مکث کردم، جریان خون را در بدنم حس می کردم.
با او معاشرت کوتاهی داشتم و در همین مدت توانستم با عالم بازی هام، از خودم متنفرش کنم، ولی اون داستان من رو پسندید، چون گفته بودم واقعیه و حتی دیالوگ هارو هم از اتفاقات واقعی برداشتم.ولی وقتی معلوم شد که واقعی نیستند، زنگ در خونه ما رو زد، از من به خاطر غذایی که چند هفته پیش براش برده بودم تشکر کرد و رفت.
مدت مدیدی است که دیگر آن نویسندگی یا توهم نویسندگی را کنار گذاشته ام.راستش، ماجرایی به وقوع پیوسته که کنجکاوی ام را در حد والایی برانگیخته، یک نویسنده در یکی از روستاهای شمال کشور، ساعت پنج صبح از خانه بیرون رفته و دیگر بازنگشته، مردمان روستا اظهار بی اطلاعی کردند و در نهایت طی گزارشی که از طریق دوستم ـ که پلیس بود ـ به من رسید متوجه شدم پلیس تایید کرده که مرد نویسنده توسط یک گرگ خورده شده.
همین موضوع کافی بود تا کله شقی مثل من، برود و از ماجرا با خبر شود.حالا من وسایلم را جمع کرده ام و منتطرم تا این هوای طوفانی از دم بریده شود و من بتوانم از خانه خارج شوم.سنگ های لای جوب جابجا می شدند و درخت پرواز می کرد.به منظره فوق العاده خیابان خیره شده بودم که تمام شاخه ها به یک طرف خم شده بودند.
همان وقت ها بود که موبایلم زنگ خورد، دوستم بود.با اکراه آن را برداشتم.صدای بسیار آرام و راحتی داشت.بی مقدمه رفت سر اصل و مطلب و از من پرسید:
ـ آیدین، مطمئنی که می خوای بری؟
ـ راستش فکر می کنم ماجرای گم شدن، یه چیزی فراتر از موضوع گرگه.
ـ منم همینطور فکر می کنم، فقط مواظب خودت باش.
من باید یکبار دیگر، در جلد یک نویسنده فرو می رفتم، تک تک حرکاتی که در زمان حرف زدن با نویسنده طبقه بالامان انجام می دادمبایستی دوباره تکرار می شدند، بالاخره او از مردان روستایی بیشتر می فهمید.من دوباره به گذشته برگشتم تا اینکه صدای دوستم دوباره مرا به خود بازگرداند.
- آیدین، صدامو داری؟
- میشنوم بگو.
- به محض اینکه خطری احساس کردی، فرار کن، بی معطلی.
- تو چیزی میدونی؟
طوفانی تر شدن هوا با قطعی تلفن مصادف شد و ماشین زرد و تمیز تاکسی، با بوقش که در آن هوا گم شده بود رسید.
♥با تشکر از دوست عزیزم علیرضا پناهلو♥



