نوشتنش خیلی برام سخته ولی دوست دارم بخونید اینبار واقعا میخوام کاملا جدی و صمیمانه صحبت کنم

یکی یبار گفت هدف خدا از خلقت تو چی بوده من اول ناراحت شدم ولی...

من از وقتی بدنیا اومدم همیشه تو خلوت خودم فکر میکردم به چیز های مختلف یسری چیزایی انگار روحیمو آزار میداد و گاهی گریه میکردم از همون اول اجتماع رو دوست نداشتم زیاد و احساس غربت میکردم

از اول خیلی گوشه گیر بودم

ولی اون روزا بهتر بود

وقتی رفتم مدرسه اون اوایل مادرم مثلا بهم میگفت باید شب زود بخوابی و... یا سر درس کتک میخوردم..

البته اون اوایل مدرسه خیلی بهتر بود هر چی جلوتر بود بدتر شد اون اویل دوستانی داشتم و خوش تر بودم بچه ها فوتبال بازی میکردن منم تو تیمشون میبردن

ولی خب هر چی میگذشت بدتر میشد

من همیشه تو سرم زدن مسخره کردن ازم فرار کردن من هیچوقت نخواستم آزاری به بقیه برسونم ولی هر جا رفتم فرار کردن گفتن این احمق اومد این کسخل اومد...

یبار بچه ها خواستن فوتبال بازی کنن همه بودن همه انتخاب شدن جز من و کسی من رو نمیخواست و من باز باید تو تنهایی خودم گریه میکردم..

همیشه تنها و بدون کسی که حمایتم کنه و بخاطر خودم دوسم داشته باشه 

من همیشه دوست دارم بقیه رو بخندونم و نمیخوام کسی ازم ناراحت باشه ولی مردم به هر بهانه کوچکی از من متنفر میشن و میگن لیاقتت همینه دوستی نداشته باشی هر خوبی کنم کسی به یاد نمیاره...

آخه چرا درحالی که یسری آدم ها هر کاری کنن عزیز هستن و دوسشون دارن همه دنبال بهانه هستن تا منو تحقیر کنن

من هیچوقت کینه سعی کردم نگیرم هر کی مسخره کرد منو تحقیرم کرد در هر جایی من خودم باز اول همه باهاش حرف زدم و سعی کردم خوب باشیم ولی باز کسی من رو دوست نداره

نمیدونم شاید هم راست میگن یبار به یکی گفتم چرا اینطوری میکنی من که کاری نکردم گفت میدونم ولی کلا ادم نچسب و مزخرفی هستی خوش نمیاد نمیخوام جایی که من هستم باشی..

من همیشه سعی کردم با وجود غم های خودم بقیه رو شاد کنم و بخندونم به هر قیمتی خنده بقیه برام ارزش داره ولی خب همیشه تو ذوقم میزنن

چند بار بحث منطقی کردم یعنی قشنگ دیدگاه های خودم رو از چیزای مختلف گفتم و... و بقیه مسخرم کردن و تو ذوقم زدن هر جور تلاش کردم نشد که مردم ازم راضی شن

من بخاطر عقاید و فکرای خودم شخصیتم همیشه مورد حقارت قرار گرفتم و کسی دوسم نداره

اگه من انقدر مزخرف هستم چرا خدا من رو خلق کرد

یسری هستن میگن تو بقیه رو به اذیت میکنی!!!

مثلا اینکه بقیه رو سرکار میذاری!

این واقعا اذیت هست؟!

اینکه ادم با این چیزا بگه بخنده اذیته من که هیچوقت دوست نداشتم غم کسی رو ببینم

پس چرا وقتی بحث منطقی هم کردم مسخره شدم و تو ذوقم خورد؟!

چرا بعضیا هر کاری کنن همه دوسشون دارن ولی من از همون اول یک بازنده بودم؟

از فامیل و دوست آشنا و حتی بعضی مواقع پدر مادر بهم خندیدن و مسخرم کردن

بارها بهم گفته شده هیچ چی نمیشم عرضه هیچ چیزو ندارم و همه هر جور تونستن منو ضایع کردن و خندیدن

حتی وقتی میام منطقی با بقیه بحث کنم خیلی وقتا یکی میاد مسخره میکنه یا کاری میکنه حرف نزنم و من بعدا گریه میکنم

تو جمع های مختلف همیشه تحقیر شده هستم

باور کنید من ی ادم بی غم و غصه و خوشحال نیستم من ی ادم افسرده و بازنده هستم که همه ازش دوری میکنن و خودش هم از اجتماع میترسه 

سعی میکنم بقیه رو خوشحال کنم و گاهی با چیزای الکی خودم رو

همیشه تنها هستم و هیچکس دستمو نمیگیره

یکی نیست که بگه اشکال نداره رفیق و کمکم کنه..

من مایه شرمساری هستم

کتک خوردم بهم خندیدن فحش شنیدم هرکاری شده تا من نباشم دیگه نا امیدم 

یادش بخیر ی زمان همش فوتبال میدیدم و اون زمان خیلی باحال بود و چیزایی بود که خودمو سرگرم میکردم یسری ادمایی هم بودن خیلی وقت پیش که باهام حداقل نسبتا خوب بودن

هر چی گذشت روزگار برام سیاه تر شد

الان انقدر بی انگیزه شدم که همه چیم نابوده به دبیرستان که رسیدم تو درس هم افت بدی کردم و خلاصه هر چی که گذشت تلخ تر

فقط امیدم از خدا قطع نشده

هیچوقت دوست ندارم جلو بقیه غرورم بشکنه همیشه دلم شکسته میشه ولی سعی میکنم خودمو کنترل کنم و یجایی باشم که جز خدا هیچکس نبینه و اونجا گریمو کنم

همیشه مضطرب هستم استرس زیادی دارم نگرانم و میترسم هی اتفاقات بدتر بیوفته

آرامش ندارم

مخصوصا تو محیط هایی مثل مدرسه دانشگاه و... همیشه خیلی میترسم و از استرسم زیاد میشه

از اجتماع ترس دارم و فکر میکنم همین تنهایی ازم محافظت میکنه

نمیدونم چرا آدم ها فکر میکنن من دشمنشون هستم یا اینکه احمق هستم...

من واقعا بد برای کسی نمیخوام و دوست دارم همه خوشحال باشن و به کسی ظلم نشه

ولی من برای کسی مهم نبودم من ادم مزخرفی هستم بارها فکر خودکشی کردم و نزدیکشم شدم یکی یبار بهم گفت تو شجاعت خودکشی رو هم نداری..

راست میگفت...

من بدرد هیچ چیز نمیخورم من یک بازنده واقعی هستم...

یوقتایی فکر میکنم و توهم دارم که همه اتفاقات و ادم ها دست به دست هم میدن تا من خودم رو بکشم و نقشه هست برای اینکه من بالاخره یجایی مجاب شم به این کار...

جامعه ای که از من متنفره کاش میتونستم ی کار بزرگ انجام بدم...

من یسری از رفتار های مردم برام عجیبه و درک نمیکنم چطور دلشون میاد یکی رو مسخره کنن تحقیر کنن و شخصیتشو خورد کنن..

دنیایی که همش خبرای بد هست جنگ فقر...