"هذا جناه ابى علّىّ و ما جنیت على احد."
"این است یادگار جنایتی که پدرم بر من کرد و من بر احدی جنایت نکردم"
(منظور این که من هرگز صاحب فرزندی نشدم و...)
...
پ.ن: ابولعلای معری یکی از بهترین و دانا ترین شخصیت های تاریخِ اعراب هستش و البته که به نظرم من بهترینشون !
شخصی که در کودکی نابینا شد، هرگز صاحب فرزند نشد و گیاه خوار بود و اعتقاد های بسیار جالبی داشت. یک معراج نامه داره به اسم الغفران که یک شاهکارِ ادبی هستش.
ناصر خسرو در بخشی از سفرنامش در برخورد با این مرد مینویسه :
و آب شهر از باران و چاه باشد در آن مردی بود که ابوالعلاء معری میگفتند نابینا بود و رییس شهر او بود. نعمتی بسیار داشت و بندگان و کارگران فراوان و خود همه شهر او را چون بندگان بودند و خود طریق زهد پیش گرفته بود گلیمی پوشیده و در خانه نشسته بود. نیم من نان جوین را تبه کرده که جز آن هیچ نخورد و من این معنی شنیدم که در سرای باز نهاده استو نواب و ملازمان او کار شهر میسازند مگر به کلیات که رجوعی به او کنند و وی نعمت خویش از هیچ کس دریغ ندارد و خود صائم اللیل باشد و به هیچ شغل دنیا مشغول نشود، و این مرد در شعر وادب به درجه ای است که افاضل شام و مغرب و عراق مقرند که در این عصر کسی به پایهٔ او نبوده است و نیست، و کتابی ساخته است آن را الفصول و الغایات نام نهاده و سخنها آورده است مرموز و مثلها به الفاظ فصیح و عجیب که مردم بر آن واقف نمی شوند مگر بر بعضی اندک و آن کسی نیز که بر وی خواند، چنان او را تهمت کردند که تو این کتاب را به معارضهٔ قرآن کردهای. و پیوسته زیادت از دویست کس از اطراف آمده باشند و پیش او ادب و شعر خوانند و شنیدم که او را زیادت ازصد هزار بیت شعر باشد، کسی از وی پرسید که ایزد تبارک و تعالی این همه مال ومنال تو را داده است چه سبب است که مردم را میدهی و خویشتن نمی خوری. جواب داد که مرا بیش از این نیست که میخورم و چون من آن جا رسیدم این مرد هنوز در حیات بود.



