اگر متولد دهه شصت یا هفتاد باشید به احتمال زیاد داستان این جنایت را شنیده اید,پرونده این جنایت به عنوان جنجال برانگیزترین پرونده جنایی ایران در دهه هفتاد به شمار میرود چرا که قاتلین این پرونده دو نوجوان 16 و 17 ساله با نام های سمیه و شاهرخ بودند.  این جنایت در دهه هفتاد غوغایی در ایران به پا کرد و خانواده های ایرانی را در شوک عمیقی فرو برد داستان این دو تا مدت ها بر سر زبان ها بود از مدارس و دانشگاها تا دورهمی های خانوادگی همه راجب این جنایت صحبت میکردند،صبح ها دم دکل های روزنامه فروشی مملو از دختران و پسران نوجوانی بود که منتظر خبری از سرگذشت و پرونده این دو بودند. این جنایت بزهی عشقی بود عشق دو نوجوان که در دوران خفقان اور و جنگ زده دهه شصت و هفتاد زندگی میکردند دوره ای که مفهوم دوست دختر و دوست پسر یک تابوی بزرگ بود دوره ای پر از عقده هاو کمبودها. سمیه و شاهرخ در سال 75یکدیگر در پارک ملت تهران ملاقات میکنند و به گفته خودشان شیفته و عاشق یکدیگر میشوند و پس از ان قرار دوستی با یکدیگر میگذارند هر روز یکدیگر را ملاقات میکردند و حتی گاها به طور مخفی به خانه یکدیگر میرفتند,  هر دوی ان ها در ان زمان جزو افراد مرفه به شمار میرفتند پدر شاهرخ مهندس برق بود که در اداره برق تهران کار میکرد و پدر سمیه کارخانه مواد شیمیایی داشت و در خانه های ویلایی بالاشهر تهران زندگی میکردند.           پس از گذشت 2 ماه دوستی ان ها قرار ازدواج با یکدیگر میگذارند خانواده شاهرخ با پافشاری های پسرشان با این ازدواج زودهنگام موافقت میکنند ولی خانواده سمیه بدون توجه به پافشاری های سمیه با این ازدواج مخالفت میکنند،سمیه که میبیند نمیتواند کاری را از پیش ببرد تصمیم میگرد با شاهرخ به اصفهان فرار کند و این تصمیم عملی میشود ان دو به اصفهان فرار میکنند ولی پس از مدتی به خاطر التماس های خانواده خود دوباره به تهران‌برمیگردند. و اینجاست که فکر جنایت علیه خانواده در ذهن سمیه جرقه میخورد.او راه های مختلفی را امتحان کرد تا خانواده خود را از سر راه بردارد از جمله باز کردن شیر گاز هنگامی که خانواده خواب بودند و ریختن مرگ موش در غذای ان ها ولی تمام این توطئه ها با هوشیار بودن مادر خانواده به سرانجامی ختم نشد و به کسی اسیبی نرسید ولی مادر خانواده با دانستن این که دخترش مشکلات روحی دارد حتی سعی نکرد او را پیش روانشناس ببرد و این بی توجهی های پدر و مادر سمیه نسبت به دخترشان، باعث فروپاشی خانوادشان شد.

 

چگونگی انجام جنایت:
این جنایت در بعداز ظهر 12 دی 1375 توسط این دو نوجوان در خانه ویلایی خیابان گاندی کوچه 23 انجام گرفت. شاهرخ یک شب قبل حادثه به خانه سمیه میرود و تا صبح روز جنایت در اتاق سمیه میماند و صبح روز حادثه سمیه نقشه قتل خانواده خود را طراحی میکند  شاهرخ نقشه سمیه را جدی نمیگیرد و فقط به طور لفظی با ان موافقت میکند. ان روز صبح سمیه و شاهرخ برای اموزش رانندگی به بیرون میروند و پیش از بازگشت به خانه سمیه از داروخانه دو جفت دستکش و امپول میخرد و سپس ان ها برای خوردن ناهار به خانه سمیه برمیگردند. بعداز ظهر مادر خانواده به همراه دختر کوچکش (سوین)که 4 سال سن داشت به ارایشگاه میروند, بیخبر از اینکه پس از بازگشت شاهد چه چیزهایی خواهند بود.
ادامه ماجرا از زبان شاهرخ:
پس از اینکه مادر سمیه به بیرون رفت من به همراه سمیه به طبقه دوم خانه رفتیم ,میدانستیم پدر سمیه همیشه دیر به خانه می اید و سپیده (مقتول اول و خواهر 13 ساله سمیه )که در طبقه پایین مشغول درس خواندن بود را صدا زدیم  و او را به طبقه بالا فراخواندیم وقتی سپیده به طبقه بالا امد اول یکم او را قلقک دادیم و با او شوخی کردیم در این مدت پسر کوچک خانواده  (محمدرضا 5 ساله برادر کوچک سمیه ) چند بار به طبقه بالا امد تا با او هم بازی کنیم ولی من به بهانه های مختلف او را پایین میفرستادم, پس از اینکه مطمئن شدم محمدرضا دیگر بالا نمیاید    از پشت دستم را دور گردن سپیده حلقه کردم او فکر میکرد ما هنوز داریم با او شوخی میکنیم و میخندید ولی پس از مدتی با دست و پا زدن التماس میکرد که گردن او را رها کنم و در این لحظه سمیه امپول هوا را به او تزریق میکند و به خاطر امپول هوا سپیده بی حال روی زمین میفتد,   من و سمیه پیکر بی جان او را به حمام میبریم و سمیه گردن او را داخل وان پر از اب میکند و پس از اینکه مطمئن شدیم او کاملا مرده است جسد او را محکم بر کف حمام کوبیدیم و سپس با کمک سمیه جسد را به گوشه ای از اتاق بردیم پس از مدتی محمدرضا را صدا زدیم محمدرضا خوشحال و خندان از اینکه میخواهیم با او بازی کنیم به بالا امد  من محمدرضا را بغل کردم و گردن او را فشار دادم محمدرضا در این حین به سمیه نگاه میکرد و میگفت ولم کنید پدرتان را درمیاورم  سمیه هم شروع کرد به خندیدن و سپس امپول هوا را به برادر 5 ساله خود تزریق کرد و او را هم همانند سپیده به داخل وان بردیم و جنازه اش را بر کف حمام کوبیدیم  سپس تمام برق های طبقه بالا و طبقه پایین خانه را خاموش کردیم و منتظر مادر و خواهر کوچک سمیه ماندیم.  

 

عکس سپیده و محمدرضا 

ادامه ماجرا از زبان مادر سمیه:
وقتی به خانه رسیدم از اینکه تمام برق های خانه خاموش بود شوکه شدم که در ان خانه به این بزرگی حتی یک چراغ هم روشن نبود. سمیه من را از طبقه بالا صدا کرد و گفت به بالا بیایم و سوین را با خودم نیاورم, وقتی وارد شدم برق های طبقه دوم هم خاموش بود, دخترم پشت به من و رو به پنجره ایستاده بود واقعا ترسیده بودم چون نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است از او پرسیدم پس سپیده و محمدرضا کجا هستند؟  که یک دفعه سمیه برگشت و با صورتی پر از خشم به من توهین کرد به من گفت که از من متنفر است رفتم و لامپ را روشن کردم یکدفعه شاهرخ که پشت ستون خانه پنهان شده بود از پشت گردن من را گرفت و چند ضربه چاقو به پهلوی من زد , از درد به خودم پیچیدم و روی زمین افتادم سپس هر دو شروع به کتک زدن من کردند به ان ها گفتم اگر من را نکشند قسم یاد میکنم که چیزی به کسی نخواهم گفت در این هنگام سوین در طبقه پایین مشغول جیغ زدن و گریه کردن بود سمیه رفت تا او را ساکت کند همین که سمیه به پایین رفت گویی که شاهرخ از بند و جادوی او ازاد شده باشد کنار من روی زمین نشست و خیلی پریشان و مضطرب با گریه گفت که ما بچه ها را کشتیم و چاقوی خونی را به دست من داد و سپس من به سرعت از خانه به کوچه فرار کردم و شروع کردم به داد و فریاد و همسایه ها کمک خواستم و به دروغ گفتم که خانه مان را دزد زده است و فرزندانم را کشته است چون قسم یاد کرده بودم چیزی به کسی نگویم و اگر  میگفتم قطعا همسایه ها شاهرخ و سمیه را تیکه تیکه میکردند.
ادامه ماجرا:

پس از مدتی با حضور پلیس در خانه ان ها واقعیت افشا شد پلیس متوجه شد بود که خانه بهم ریخته است و این نمیتواند کار یک دزد باشد چون هیچ چیز از خانه دزدیده نشده بود و علاوه بر ان یک دزد وقت خود را صرف این نمیکند که دو کودک را با دست هایش خفه کند و به ان ها امپول هوا بزند و بعد سر ان هارا داخل وان حمام بکند سمیه و شاهرخ فهمیدند که پلیس قضیه را فهمیده است و بیش از این نمیتوانند این قضیه را پنهان کنند سپس به جرم خود اعتراف میکنند.  پرونده این دو پس مدتی تشکیل میشود. مرکز اموزش و پژوهش دلایل این قتل ها را مواردی همچون افسردگی سمیه بی توجهی های پدر به وی فقر اخلاقی و مخالفت خانواده با ازدواج او و شاهرخ عنوان کرد.  این مرکز گفت وقتی ما داخل اتاق سمیه شدیم جا خوردیم تمام اتاق را کاغذ دیواری های سیاه رنگ پوشانده بود خانواده و دوستان سمیه گفتند که سمیه همیشه خودش را در حصار این اتاق پنهان میکند و دختر بسیار گوشه گیر و منزوی است تمام این ها گواه بر افسردگی و اختلالات روحی شدید سمیه بود. بنابر یک سری از گفته ها سمیه و شاهرخ اعتراف کرده اند که تحت تاثیر یک فیلم خارجی (فیلم قاتلین بالفطره) و هچنین تحت تاثیر موسیقی هوی متال و زندگی رپ گونه تن به چنین بزهی و اشوبی دادند ولی پس از مدتی این موضوع در مصاحبه  کارشناسان مرکز اموزش و پژوهش زندان ها با سمیه و شاهرخ توسط ان ها تکذیب شد. در مصاحبه با پدر سمیه که چرا با بی توجهی ها و مخالفت های خود اجازه داد همچین اتفاقی بیفتد او گفت من زیاد نمیتوانستم پیش خانواده باشم, من از 9 صبح تا 1 شب در کارخانه کار میکنم ان شب که این اتفاق افتاد من تا ساعت 3 مشغول کار بودم وقتی به خانه امدم تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده است پلیس و اورژانش دور تا دور خانه را فرا گرفته بود و شاهرخ داخل اتاق سمیه بود اجازه ندادم سمیه و شاهرخ ازدواج کنند چون هردوی ان ها کم سن بودند من حتی برای ازدواج ان ها استخاره کردم و بد امد. پدر خبر نداشت که روزی عکس سپیده را با عینکی که مد ان روزها بود با قابی بزرگ و سیاه روی روزنامه ها ببیند سپیده خبر نداشت که ان روز اخرین روز زندگی ان است  و مشغول درس خواندن بود تا در اینده برای خودش کسی شود، محمدرضا با ان شیطنت های بچگانه اش نمیدانست روزی با دست های خواهر بزرگ خود کشته میشود .میگویند  نوجوان های ان دوره که دلشان به سریال در پناه تو خوش بود که هفته ای یک بار از شبکه دو پخش میشد و در ان میتوانستند مثلثث عشقی چند دانشجوی هنر را ببینند  هرگز فکرش را نمیکردند شاهد همچین عشقی باشند که از عشق ان شخصیت های تلویزیونی هم اتشین تر بود و زمین تا اسمان با داستان ان فرق  داشت و اینچنین ان هارا در بهت فرو ببرد  هیچکس فکرش را نمیکرد...

دادگاه این دو در 17 بهمن 1375 در تهران تشکیل شد دادگاه هردوی ان هارا به قصاص محکوم کرد, ولی این دو حتی در دادگاه هم از عشق خود پا پس نکشیدند شاهرخ در دادگاه اعتراف کرد هر بار که موفق نمیشد سمیه را ببیند سرش را به دیوار میکوبید سمیه هم برای اثبات عشق خود نسبت به شاهرخ با حلقه ای که شاهرخ به او هدیه داده بود در دادگاه حاضر شد.   شاهرخ گفت اگر میخواهید مارا قصاص کنید مشکلی نیست, ولی بگذارید یک روز قبل از قصاص با هم عقد کنیم و با یکدیگر باشیم من میخواهم به عنوان شوهر سمیه قصاص شوم سمیه هم با ان چهره پریشان و مضطرب گفت نیازی به قصاص نیست, اگر پدر من رضایت بدهد و بگذارد من و شاهرخ تا ابد با یکدیگر باشیم ما دیگر هرگز این کارها را تکرار نخواهیم کرد, سپس با همان چهره مضطرب خود رو به پدر گفت رضایت میدهی تا من و شاهرخ ازاد شویم و با یکدیگر ازدواج کنیم؟ پدر که پررویی و حقارت دخترش را دید با تاسف سرش را به پایین انداخت, مادر بدون توجه به این که دخترش چه بلایی به سرش اورده است سر سمیه را در اغوش گرفت و نوازش کرد بلکه کمی ارام شود.  سمیه و شاهرخ حتی برای یک روز هم نتواسنتند مال یکدیگر باشند.  پس مدتی با اعلام گذشت پدر سمیه از قصاص شاهرخ به 10 سال زندان و سمیه به 12 سال زندان محکوم شد. پدر سمیه هم طاقت نیورد و ان خانه را فروخت خانه ای دو جگرگوشه اش در ان به قتل رسیده بودند خانه ای که برای خرید ان کلی زحمت کشیده بود خانه ای که هرروز تعداد زیادی از دانش اموزان و دانشجویان  دور ان جمع میشدند و یواشکی از ان عکس مینداختند و ان را خوفناک و نفرین شده توصیف میکردند و میگفتند که این خانه بوی خون میدهد. پس از ازادی از زندان گویی که حال و هوای زندان عشق را از سر این دو پرانده باشد هرکدام به سوی زندگی خود رفتند شاهرخ پس ازادی به خارج از ایران مهاجرت کرد و سمیه پس از ازادی با یک نفر دیگر ازدواج کرد. سپیده و محمدرضا برای یک عشق بی سرانجام قربانی شدند. ولی بین خودمان باشد ان خانه هنوز هم بوی خون میدهد...