من از دوستداشتن ، فقط لحظهها را میخواستم ؛ آن لحظهای که تو را به نام ، مینامیدم . آن لحظهای که خاکستری گذرای زمین در میان موج جوشان مه ، رطوبتی سحرگاهی داشت . آن لحظهای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانهای میچرخید . لحظهی رنگین زنان چایچین ، لحظهی فروتن چایخانههای گرم در گذرگاه شب ، لحظهی دست باد بر گیسوان تو ، لحظهی نظارت سرسختانهی ناظری ناشناس بر گذر سکون . من از دوستداشتن ، تنها یک لیوان خنک در گرمای تابستان میخواستم . من برای گریستن نبود که خواندم . من آواز را برای پر کردن لحظههای سکوت میخواستم . من هرگز نمیخواستم از عشق ، برجی بیافرینم مهآلود و غمناک با پنجرههای مسدود و تاریک. دوستداشتن را چون سادهترین جامهی کامل عیدِ کودکان میشناختم. هلیا تو زیستن در لحظهها را بیاموز.
... زنده یاد نادر ابراهیمی
کتاب بار دیگر شهری که دوست میداشتم .


