امروز به خیالمان باران برای ماست که می بارد ... آسمان برای ما رنگی شده ... غروب، آن شادابی لاجوردی را به رستاخیر گردش زمان سپارده و تیره و روشن در دل هم آویزان به خورشید ما را نظاره می کنند ... چتر می گیریم و به یکدیگر سلام می کنیم ... نگاهی از سر دلخوشی، بعضی ها هنوز ترهم و برخی دیگر نیز نگاهی عمیق و عاشقانه ... به هم که میرسیم هر یک نقشی داریم و نقشه ای ... یکی چتر خود را با دیگری شریک می شود و یکی هم در دل خوروشان طبیعت رها خواهد شد ... گل ها به ما نگاه می کنند ... به امروز ما ... به این شادابی و تراوت ... به دلخوشی جوانانی که درنگی کافیست تا تغیان کنند ... آن گلها شکوفه های نوجوان امروز باغ ایران، از دل همان بوته های پیر قدیمی بیرون جسته اند و همه آنها داستان این خاک را از پیرمرد ساقه، و ریشه های جو گندمی اش شنیده اند ... آن گلها شنیده اند که روزی در این خاک، پشت دیوارها سر به تو می کشیدیم تا فشنگ گلوله های داغ عراقی به پیکرمان فرو نرود ... آن بوته ها داستانهای عجیبی به شکوفه ها می گفتند ... از آن پسرک چهارده، پانزده ساله ای که بیش از وزن خود محمات حمل می کرد تا پیرزن فرتوطی که از خدا طلب روزگار خوشی برای کودکانش را داشت ... امروز به خیالمان باران برای ماست که می بارد ... روزی همین خاک و همین بوته ها جنگیدند و خون آلود، سرخ چون برگی از همین لاله ها روی خاک نشستند و باز باران برای آنهاست که می بارد و خدا هنوز برای آنهاست که غروب را زیباتر از گذشته نقاشی کرده است ... برای آنهاست که ما امروز به یکدیگر سلام می کنیم ... پس سلام به تو ای یادگار مردان بزرگ ... سلام ایران