پایان بازی ... فرانکی به خبرنگار ایندیپندنت گفت: وقتی وارد زمین شدم هواداران چلسی آواز می خواندند، و من احساس عجیبی داشتم ... بگذارید از شروع بازی بگویم ... بازی برای ما زمانی شروع شد که فرانکی مثل همیشه نگاهی به آسمان انداخت و پیراهنش را مرتب کرد تا وارد زمین شود ... البته این بار پیراهنش رنگ دیگری داشت ... آبی کمرنگ ... همین که وارد زمین شد ... همه هواداران چلسی آواز می خواندند ... همان آوازی که فرانکی دوست داشت ... همان آوازی که پایان بازی با بایرن در مونیخ می خواندند ... فرانکی نگاهی به جایگاه هواداران چلسی نمی انداخت اما ته ته دلش همه چیز آنجا خلاصه میشد ... دوست داشت آن آواز را با هوادارها بخواند ... دوست داشت بلوزش را درآورد و ماننند سال 2009 به میان آنها برود و هواداران را به آغوش بکشد ... دلش می خواست پرچم چلسی را دست گرفته و مانند 2005 تکانش دهد ... مانند 2012 آنقدر مست کند که دیگر توان راه رفتن نداشته باشد ... دلش همه اینها را می خواست ... همه اینها را بعلاوه ی دیدار دوباره کینگ دروگبا در لباس تیم محبوبش ... نگاه از زیر چشم به دیدیر می انداخت و در دلش قند آب میشد ... خوشحال بود که پادشاه به اقلیم خود بازگشته اما بروز نمی داد ... به ایستادگی جان رو به روی میلنر غبطه می خورد و احساس غرور می کرد اما نمی توانست برود و دستی به شانه های او بزند ... به خوزه فکر می کرد اما مانند جوانانی که با پدرشان قهر کرده اند غرورش اجازه نمیداد پا پیش گذاشته و دستی به او بدهد ... خوزه نیز به او فکر می کرد به محبوبترین پسرش ... فرانکی می خواست اما نمی توانست ... می خواست با ایووا شوخی کند تا یکی از او جلو بیوفتد ... می خواست برف ببارد تا گوله ی برفی به سمت پیتر پرتاب کند ... دوست داشت باران ببارد و بارید ... باران همان لحظه بارید ... او توپ را برداشت و به سمت دروازه شلیک کرد ... و دروازه را فرو ریخت ... دروازه چلسی را ... باران شروع به باریدن کرد اما نه در آسمان شهر منچستر بلکه در دل همان هوادارانی که برایش آواز می خواندند ... باران روی گونه های پسر بچه ای می بارید که به امید آمدن پوسترهای جدید فرانکی بزرگ شد ... هشت مقدس ... زیباترین الاهه زنده خدا روی زمین به چلسی گل زد و خوشحال نبود ... انگار تنهاترین مرد دنیا شده باشد آغوش بازیکنان سیتی را پس می زد و با چهره شکست خورده رو به پرچم های آبی رنگ چلسی کرد ... نمی دانم رازش با آن شیر آبی رنگ میان لوگوی چلسی چیست ولی انگار در دلش آن شیر مانند لیون کینگ در غروب پایان روز آسمان تنین انداز شده باشد ... سکوت شکسته شد و هواداران دوباره آواز خواندند ... او وظیفه اش را انجام داده بود و ما هنوز وظیفه داشتیم او را تشویق کنیم ... برای او اواز بخوانیم و از داشتنش احساس غرور به ما دست دهد ... او برای ماست هرجایی که باشد و با هر لباسی ... Frank Lampard: I came on and Chelsea fans were signing, and that's emotional. I am really stuck in the middle here