این تو نیستی که هرگز فکر نمیکردی زمانی با پیراهن بارسلونا خداحافظی کنی. هیچ کداممان همان دم اول، آن خبر شوکه کننده را باور نکردیم. جملهی"مسی از بارسلونا جدا شد." صرفا در نظرمان میتوانست یک تیتر بازار گرم کن برای ژورنالیستهایی باشد که ساعاتی بعد تکذیبیهی همان خبر را سنجاق میکنند به بالای صفحهی خبرگزاریشان و ماجرا را فیصله میدهند. یک شایعهی ماسیده که سر هیچکس را با آن نمیتوان شیره مالید. اما اینبار شایعه عین حقیقت بود. هرچه بیشتر به اخبار جاهای مختلف سر میکشیدیم انگار فاصلهی تو از نیوکمپ بیشتر میشد. نیوکمپ را که یادت میماند، مگر نه؟ اصلا چگونه ممکن است شبها سر بر بالش بگذاری و ویران شدن بوآتنگ را فراموش کنی؟ مگر میشود ذهنت فاصله بگیرد از آن الکلاسیکوی سه بر سه که گل لحظات آخرت نیوکمپ را منفجر کرد و کاتالونیا را برد روی هوا؟ چهطور میشود چهرهی آرسنال آرسن ونگر که با آن چهار گلت مثلهاش کردی از خاطرت پاک شود؟ مگر میتوانی شبی که در مرحلهی حذفی لیگ قهرمانان لورکوزن را با پنچ گل به صلابه کشیدی از یاد ببری؟ آقای مسی؛ بارسلون بزرگان کمی را در خود ندیده. یوهان کرویف، روماریو، مارادونا، ریوالدو، رونالدینیو، فیگو، رونالدو، گواردیولا و... نام هایی نیستند که به راحتی بتوان از آنها عبور کرد. تا قبل از آن شبی که سال 2004 برای اولین بار با پیراهن شماره 30 شروع کردی به دویدن روی چمنهای مستطیل سبز یک لیگ معتبر اروپایی، بارسلونا خلاصه میشد در تمام نامهایی که گفتم و نگفتم. اما آنشب که دکو جای خودش را در بازی با اسپانیول به تو داد، همه چیز انگار عوض شد. انگار دفتر بلوگرانا ورق خورد. انگار کتاب فوتبال فصل جدیدی را شروع کرد. قلم را داده بودند به پای چپ یک آرژانتینی تا اولین کسی باشد که تاریخ را با پا مینویسد. اصلا دکو مگر میتوانست تصور کند که با بهترین بازیکن تاریخ فوتبال تعویض میشود؟ شب اول می 2005 وقتی که شاعر فوتبال جهان بیش از هرکسی مورد توجه لنز دوربینهای تصویربرداران فوتبالی جهان بود و آن پاس بینظیر را برایت فرستاد و تو با چیپت اولین گل دوران حرفهایت را به ثمر رساندی؛ آیا آنها که دورت حلقه زدند و تولد فوتبالیات را تبریک گفتند، میدانستند که با یک مرد افسانهای جشنی کوچک را برپا کردهاند؟ آقای مسی؛ صبح همان شب گلت به آلباسته وقتی که مادرم لقمهی نان و پنیرم را دستم داد و خواست راهی مدرسهام کند، پدرم وقتی از بخش خبری اخبار اول صبح اسم تو را شنید که به جای اتوئو وارد زمین شدهای و گل زدهای، به من برگشت و در جواب نگاه پر از سوال من که تو را نمیشناختم گفت: میگن مارادونای جدیده. دروغ چرا؟ چون قبلترش در مورد خاویر ساویولا هم همین را از تلویزیون شنیده بودم، مارادونا شدنت را بعید میدانستم. دروغ چرا؟ من چون رئالی بودم نمی خواستم بپذیرم تو مثل دیگوی کبیر آن همه خوب باشی. آقای لیونل مسی؛ حالا هفده سال از اولین حضورت در دنیای فوتبال گذشته است. تو نه شبیه مارادونا بودی، نه پله، نه پلاتینی و نه هیچکس دیگر. تو فقط خودت بودی. منبع امید همیشگی هواداران بارسلون. تو راست گفتی. فوتبالیها بالاخره به بارسای بدون تو عادت خواهند کرد اما بارسای با تو را هرگز نمیتوانند فراموش کنند. تو تاریخ را عوض کردی. حالا دیگر بارسلونا با هیچ اسمی جز نام تو به یاد نمیآید. تو امضای بلوگرانایی با خودکاری به رنگ آبی و اناری. آقای مسی؛ دروغ چرا؟ من به آن اشکهایت بعد باخت مقابل شیلی در فینال کوپا 2016 هیچ حسی نداشتم. اما دیروز بغض در گلویم نشست. باورت میشود؟ من که طرفدار مادرید هستم و همیشه کینهی درخششت در الکلاسیکو را به دل داشتم. کینه چرا؟ آخر کدام بازیکن در تاریخ بوده است که در برنابئو توپ را از وسط زمین بگیرد و انگار که کسی جلویش نباشد برود و در نیمهنهایی چمپیونزلیگ دروازهی کهکشانیها را باز کند و آنطور سرمستانه زیر نگاه دهها هزار مادریدی برای گلش شادی کند؟ چه کسی جرات داشته آنطور تحقیرآمیز پیراهنش را مثل خاری فرو کند به چشم هواداران رقیب و نامش را برای همیشه در ذهن آنها حک کند؟ دوستداران رئال، شده بود اسطورهای چون رونالدینیو را در خانهشان ایستاده تشویق کنند اما این تو بودی که توانستی برنابئو را به برنالئو تغییر نام بدی. آقای لئو؛ اصلاً بگذار هرچه را که دارم مینویسم پاک کنم. انگار شوخی است همهی این حرفها. مگر میشود دیگر تو را در نیوکمپ ندید؟ مگر میشود الکلاسیکو بدون تو؟ آبی و اناریترین شمارهی ده دنیا را کدام بازیکن خواهد پوشید؟ پیراهنی که از این به بعد برتن هرکسی گشاد و بدقواره خواهد بود، عرق جان چه کسی را خواهد گرفت؟ آقای نابغه؛ ما قبلاً بارها صحنههای دلخراش دل کندن ستارهها از تیمهایشان را دیدهایم اما توی لباس همیشگیای که با آن میدرخشیدند؛ آدمهایی مثل دلپیرو، توتی، جرارد و... که وسط زمین چمن و در میان فریاد و صدای دستهای پر از غم دوستدارانشان با معشوق وداع کردند. مردانی چون سر الکس فرگوسن، غرق سیل اشکهای آنهایی که برای تشویقشان از جان مایه میگذاشتند. رفتن و خداحافظی در یک جمع محدود و جلوی دوربینهای بیروح و پشت یک تریبون بدشکل، نهایت بی انصافی بود. آقای مسی؛ حالا که دست تقدیر تو را به جایی جز نیوکمپ هول داده، اگر همان تقدیر تو را گذاشت روبهروی بارسا، آیا واقعاً میخواهی از لالوی دوستانت فرار کنی برای گلزنی؟ تلاش خواهی کرد برای به هم ریختن بوسکتس و پیکه و آلبا؟ هجوم خواهی برد به دروازهی ترشتگن؟ با بهترین پای چپ دنیا شلیک خواهی کرد به قلب کاتالانها؟ سرشاخ خواهی شد برای زمین زدن همان تیمی که برایش اشک ریختی؟ راستی؛ مگر پادشاهان هم گریه میکنند؟

یادداشتی برای گریه های سوپر استار آرژانتینی؛ تو با پای چپت به بارسلون شلیک خواهی کرد؟
آقای مسی، دروغ چرا؟ مگر پادشاهان هم گریه می کنند؟
۱۲٬۹۴۳ بازدیددوشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۰ - ۱۰:۳۷


