«در طول جنگ دستمالی داشتم که همیشه همراهم بود. این دستمال را بارها شسته‌ام و به آن گلاب زده‌ام اما کماکان بوی مرگ می‌دهد! احساس می‌کنم دیگر هیچ چیز مرا نمی‌ترساند. هیچ چیز حیرت زده‌ام نمی‌کنند. من نهایت را دیده‌ام» 

کاوه گلستان

 

 

برای اینکه کاوه گلستان را بشناسیم به هیچ وجه نیازی نیست که بدانیم او پسر "ابراهیم گلستان"، نویسنده و فیلمساز معروف است و یا در 1329 در آبادان متولد شده است. و یا در یک مدرسه شبانه روزی در انگلستان تحصیل کرده است و با خبرگزاری های معتبری چون "تایمز" و "بی بی سی" و "آسوشیتد پرس" همکاری نموده است. برای شناخت کاوه گلستان تنها کافیست به آثارش نگاه کرد. آثاری که گستره متنوعی از عکاسی مستند را دربر می گیرند. از عکاسی مستند اجتماعی در مجموعه هایی مانند "کارگران"، "شهر نو" و "مجنون"، تا عکاسی مستند تاریخی در مجموعه هایی مانند "انقلاب" و "جنگ ایران و عراق". برای شناخت کاوه گلستان تنها کافیست به تماشای مجموعه عکس هایش از بحبوحه ی جنگ ایران و عراق نشست، تصاویری که به قول خودش هرکدام "مثل یک سیلی" به صورتت می خورد. تصاویری که روی ذهنت آوار می شوند و هر چقدر هم که تلاش کنی، تا ساعت ها از پیش پرده چشمانت به کنار نمی روند.

او می گوید : "من کاوه هستم. کاوه گلستان. عکاس، نه بالا و نه پائین. فقط برای ثبت حقیقت به دنیا آمده ام." و هیچ کس نمی تواند جلوی حقیقت را بگیرد.

 

 

 

کسی، جایی گفته است که مردان مسن دستور جنگ را میدهند و مردان جوان آن را می جنگند. این عکس، بیش از هرچیز من را به یاد این جمله می اندازد. تمام عناصر این عکس این حس را تلقین می کنند، مردان مسنی که (هرچقدر هم که جوان به نظر برسند) گرد هم آمده اند و دارند تصمیم می گیرند، بی آنکه حتی چهره شان را به طور کامل بتوانیم ببینیم، و چشم انداز بی انتهای خاک و بیابان که در آن، وحشت جنگ و انهدام، بسیار دور به نظر می رسد.

 

 

 

 

 

حتما شما هم این دیالوگ مشهور فیلم "نجات سرباز رایان" را شنیده اید که : "اگر خدا با ماست پس کی با اونهاست؟" شاید خدا با هرکسی است که به او نیاز دارد. مهم هم نیست که در کدام طرف خاکریز قرار دارد. تنها می توان با نگاهی به صورت رزمنده جوان این مسئله را باور کرد. آرامشی که در صورتش موج می زند. انگار به طور کامل از محیط اطراف خود کنده شده است، در آن لحظه که اسلحه و کوله به کناری نهاده شده اند و او آنقدر غرق در قرآن خواندنش شده است که حتی ذره ایی نیز متوجه عکاس و دوربینش نیست.

 

 

 

 

 

شعر کوتاهی وجود دارد با این مضمون که : " اگر ما در حال جنگ نبودیم، شاید الان داشتیم در قهوه خانه ایی با هم چای مینوشیدیم" . شاید. چه کسی می تواند بگوید امکان نداشت. اما واقعیت این است که آنها در حال جنگند و خبری هم از چای نیست. حتی در این لحظه هم آنها در حال جنگند. رزمنده ایی که پیشاپیش همه حرکت می کند، با نگاهی مغرور و در حالی که چیزی زیر لب می گوید، دست اسیر عراقی را گرفته و میکشد و اینگونه برتری خود را به رخ می کشد. اسیر عراقی هم هنوز در حال جنگ است. با این که لختش کرده اند و به این طرف و آنطرف می کشانندش، باز هم سرش را بالا گرفته و حالتی مغرور دارد. اما جالب تر از هر چیزی در این تصویر رزمنده ی پیریست که میان دو اسیر قرار دارد و بازو در بازوی آنها انداخته است. شاید اگر انها در حال جنگ نبودند، می توانستیم فرض کنیم که آنها دوستانی صمیمی هستند. اما آنها در حال جنگند.

 

 

 

 

 

 

 

لحظه ایی که حقیقت جنگ عریان می شود، همه پرده ها فرو می افتند و وحشت جنگ رخ می نماید. مرد جوانی که دارد به پائین می افتد، چهره ی درهم فرو رفته اش، و دستانی که دیگر نمی توانند اسلحه را نگاه دارند و سنگ و خاکی که به اطراف پرت می شوند. می گویند این عکس نمایانگر لحظه ای است که گلوله ای، از ناکجا، به رزمنده درون عکس اصابت می کند. اما حتی اگر این گونه هم نباشد، خود تصویر، همانند گلوله ایی، در ذهن مخاطب می نشیند و حتی پس از گذشت سالیان، همانقدر مبهوتش می کند که آن رزمنده های که بالای عکس به چشم می خورند، مبهوت شده اند.

 

 

 

 

 

فیلسوفی یونانی گفته است : " تنها کسانی که کشته می شوند، پایان جنگ را میبینند." اما آیا جنگ هیچ گاه پایان می پذیرد؟ آیا زمانی فرا می رسد که دیگر شاهد انبوه جنازه هایی نباشیم که در گوشه ایی از برهوت جنگ، تنها به کناری افتاده اند؟ 

 

 

 

 

 

 

 

 

کاوه گلستان در سال 1382 در میدان مینی در عراق، پایان جنگ را دید. اما آیا با مرگش کاوه گلستان برای ما نیز پایان یافت؟ بی شک نه، چرا که تک تک قابهایش، حضور جاودانه او را همواره به یاد ما خواهد آورد.

 

 

پ.ن. برای مشاهده آثار بیشتری از مجموعه جنگ ایران و عراق کاوه گلستان می تونین به این مطلب مراجعه کنید. 

جنگ از دوربین کاوه گلستان