?به نام خدا ?

دوستان این یه داستان کوتاه از یکی از دوستان عزیزمه که اونقدر ازش خوشم اومد گفتم بفرسته برام و اینجا پستش کنم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد و حتما بخونیدش♥️

یه نگاه میکنم به درون تاریک خودم دیگه از اتفاقات و وقایع و تاریخ پُرم یه ساختمون تاریک میبینم ته وجودم یه در میبینم که هست واسه ی ورودم میرم جلو،در رو باز میکنم و میرم بالا طبقه اول،یه بیمار روانی و طناب داری که شده با سقف هم راستا میگم چیکار میکنی آقا؟ میگه وقته مرگمه بابا،نوبت هممون میشه بجنب یالا،یا یه وقت دیگه یا همین حالا توی راهرو طبقه اول،میزنه زیر چارپایه... دست و پا میزنه زیر فشار طناب رو گلوش مغزم میخواد بذاره روی این فاجعه سرپوش حالا توی راهروی تاریک طبقه اول منم و یه جنازه که حالا میزنه لبخند سیاهی و پوچی گرفته منو بغل حالا دیگه دستای منم آلوده به گناه هستن ________________________ میرم طبقه دوم،یکم روشنایی میبینم چندتا مرد،از سیگاراشون کام میگیرن فضای بهتری داره نسبت به طبقه پایین یکیشون میپرسه پسر جون اینجاچیکار داری؟ سلام کردم و جلو رفتم... گفتم پی دوایی برای دردم... منتظرم از راه برسه حقم... میخوام بریزه از آینده ترسم... پوزخند زد و گفت برو حقتو از هرکی هست بگیر واینستا خودش بیاد،برو حقتو پس بگیر اینو از من داشته باش که: اونی که خوشحال و موفقه خودش خواسته اونی حالش خوبه که تو سختیا محکم وایسه نذار بهت تحمیل شه شرایط... به عزیزانت همیشه باشه حواست... نگاهی میکنه و بهم لبخندی میزنه... نگاهی میکنه،چشمش از شادی برق میزنه انگار توی دریای شادی،شده غرق یه ذره... بهم اعتماد داره،انگار که هستم پسرش... ________________________ بر میگردم و میرم بالاتر... داره یه فضای صاف وساده ... یه خانواده معمولی و شاد که خدا بهشون یه فرزند داده... میخندن و خوشحالن انگار که خیلی پولدارن ولی داراییشون یه تیکه نون و یه اتاقکه ولی خوشحالن چون زندگی رو دوست دارن لبخند میزنه فرزند خردسالشون بهم... میگه اگه گشنه ای میتونم غذا بدم بهت... میگم نه ممنون،اسمت چیه کوچولو؟ میخنده،میگه اسمم امیده،مردم منو قبول ندارن ولی من هستم هرجای این دنیارو بگی معجزه کردم و گشتم حالا رسیدم به اینجا،اینجا هم دست مشکلات رو بستم شاید به نظرت احمقانه بیاد این حرفم لبخند تلخی میزنم و میگم اگه هستی... چرا اینجا این همه مشکل هست؟دست کدومو بستی؟همه ی اینا حرف بیخوده، توام مث آدما فقط حرفی... میگه گاهی بودن من کافی نیست... گاهی باید باور داشته باشی که هستم... باید قبول کنی که باید قوی باشی... برای خوشحالی،لازم‌نیست همیشه غنی باشی نگاه کن بهم... هیچی ندارم تقریبا... هرجور مشکلی بگی من دیدم... ولی میخندم... چرا؟چون تنهانیستم و با عزیزانم با مشکلات میجنگم... یه روزی میرسه که همه خوشحالیم... اون موقع در چاه مشکلاتو میبندم... یه نگاه میکنم بهش... میگم یعنی اون روز خوب میاد؟ با لبخند نگاه میکنه... چیزی نمیگه،اشاره میکنه به پله ها... میرم بالاتر تا برسم به طبقه بالا... ____________________________ میرسم به طبقه آخر... از ذهنم پاک میشه طبقه اول و اون جسد شادی و خوشحالی نقش بسته رو دیواراش تا ابد همه ی عزیزانم رو میبینم... رفقام،پدر و مادرم،دوستانم،کسایی که تو مشکلات کمکم کردن،وایستادن دورتا دور راهرو و همه میخندن ... بالاخره من فهمیدم اون مرد توی طبقه دوم چی میگفت،امید چی میگفت،زندگی همینه... زندگی یعنی لذت بردن زیاد از لحظه به لحظه زندگیت... مجموعه ای که طبق هیچ برنامه ای جلو نمیره... بهترین رفیقم نزدیکم میشه،دستش رو میندازه دور گردنم و میگه اینجا جاییه که بهترین خاطراتت ثبت میشه... همین حالا هم که حرف میزنیم صدامون تو مغزت ضبط میشه... بگو بینم آماده ای برای یه شروع تازه؟ برای زندگی؟ تو الان زنده ای،بی هیچ مشکلی،بی هیچ شرمندگی،بی هیچ گشنگی،بی هیچ خفتگی،این خونه برای توئه،کلیدشو ازمن بگیر‌... کلید رو میگیرم،رفیقم رو در آغوش میگیرم،با هم میریم و در خونه رو باز میکنیم... و وارد یه دنیای جدید میشم... من از الان شروع میکنم... و از زندگی لذت میبرم تا مرگم برسه... زندگی انتظار لحظه مرگه... پس از زندگی لذت ببر... به قول بهرام: زندگی مجموعه منظمی از بی نظمی هاست... از این بی نظمی ها لذت ببر... خودت باش،جلوی هیچ چیز تسلیم نشو،و من به تو قول میدم نتیجه همه ی این تلاش هارو خواهی دید... بهت قول میدم...