چندتا از اتفاقاتی که واسم افتاده :
۱- تو سن ۶ سالگی دختر همسایمون با چوبی که سرش آتیش بود کرد توی چشمم که هنوزم وقتی چشمام آفتاب میخوره قرمز میشه..البته خدارحم کرد.
۲- تو سن ۱۲ سالگی کلاس اول راهنمایی سر کلاس زبان قبل از اینکه معلم بیاد همه دادو فریاد میکردن که این وسط یک نفر سوت بلبلی زد که چشم آقای دریایی معلم زبان به من بدبخت افتاد و چنان سیلی به من زد که هنوزم جاش درد میکنه
۳- تو سن ۱۸ سالگی ترمز ماشینم برید رفتم بالای یک تپه بزرگ و همونطوری دنده عقب برگشتم و افتادم تو یک چاله و البته باز هم خدا رحم کرد.
۴- تو دانشگاه اولین روز کلاس ریاضی پیش بین ۵۲ نفر منو استاد خانوممون صدا زد و چون بلد نبودم ضایع شدم??ریدم تو این شانس?
۵- یکبار سوار قطار شدیم به سمت سمنان تو کوپه ما من بودم و ۵ تا اوووووووووووووف..البته این خوش شانسی بود خخخخخ به مسئول قطار گفتم معذبم.گفت جای خالی نداریم خانوم ها هم تا صبح از ترسشون خوابشون نبرد خخخخ
۶- تو محله مون قرعه کشی گذاشتیم بین ۳۲ نفر نفر ۳۱ دراومدم که ارزش پولم شد یک سوم یعنی اولش درمیومد میتونستم خونه بخرم آخر دراومد نتونستم ژیان بخرم
خلاصه هر کی شانس داشته باشه و به قول معروف پیشونیش بلند باشه تا آخر عمر راحته .ممنون که همه رو خوندید یا علی?



