من سال اخر لیسانس هستم مهندسی شیمی،درسم بد نیست و امیدوار هستم به اپلای،البته هنوز خیلی کاردارم دارم درس میخونم روی زبانم کار میکنم،کارهایی بیشتری باید بکنم مثلا باید مقاله بخونم یا پروفایل لینکدین بسازم یا....

 

ولی چیزی که این روزا ذهنم رو بیشتر از همه به خودش مشغول کرده،پروسه مهاجرت نیست،زندگی کردن توی مملکت غریب و جدایی از خونوادست

 

همه میدونیم این مملکت چه خرابه ای شده بخصوص با د.ولتی که قراره بیاد سرکار و همه میدونیم فعلا جای زندگی نیست این مملکت مگر اینکه اتفاق خاصی بیفته،اما با همه اینها وقتی به مهاجرت فکر میکنم،مثلا به لحظه ای که پذیرشم رو گرفتم توی فرودگاه منتظرم سوار هواپیما بشم برم،به این فکر میکنم مادرم اون لحظه چه حالی داره یا حتی خودم.یا وقتی که فکر میکنم به روز ها وهفته های اولی که قراره توی مملکت غریب بدون خونواده سر کنم و بدون هیچ رفیق واشنایی و....بدجور ته دلم خالی میشه.من 2.3 هفته اول توی خوابگاه دانشجویی که تازه 2 ساعت با شهرمون فاصله داشت دپرس بودم با این که 2هفته یه بار میرفتم خونه،الان فکر میکنم به این که قراره برم توی یه مملکت غریب بدون هیچ اشنایی تک وتنها معلوم نیست کی بتونم برگردم خونه،حتی الان که بهش فکر میکنم هم میبینم سخته چه برسه بخوام واقعا اون لحظات رو زندگی کنم

 

 

از یه طرف روحیات و خلقیات من طوری شده که واقعا فکر نکنم بتونم توی ایران بمونم و جوونیم رو اینجا بگذرونم،دارم تلاش میکنم برم

 

از یه طرف دیگه من از بچگی وابسته به خونواده بودم و هرجور فکر میکنم دوری برای من خیلی سخته،خیلی دوست دارم وابستگیم رو کم کنم که با خیال راحت بچسبم به کارهام....واقعا دوگانه بدیه