ازونجایی که من نویسنده خوبی نیستم و نمیتونم مقدمه چینی کنم بریم سراغ اصل مطلب
داستان ازونجایی شروع میشه که من چند سال پیش کارگر سوپر مارکتی بودم توی یکی از اعیان ترین محلات تهران، خب طبیعیه که بدونید رفتار مردم اون منطقه با یه کارگر ساده ی صفر چجوریه ، اما بین همه ی اون مشتری ها یه خانم تبریزیه خیلی خوشگل و باکلاس بود که خیلی رفتارش با من محترمانه و گرم بود و هروقت میومد بهم کلی انرژی میداد اوایل پیش خودم میگفتم که چه دلیلی داره که یه دختر با همچین آپشن هایی بیاد و به من محل بزاره و گزاشتم به پای ادب و شعورش که واقعا هم آدم با شعوری بود ، اما کم کم دیدم دارم عاشقش میشم ، و حتما میدونید ما فقیر فقرا چقدر توی مهر و محبتمون به یه نفر عمیق هستیم و به قول معروف عاشق نمیشیم نمیشیم ، وقتی هم که میشیم دیگه ول نمیکنیم ، علاقه ی من به اون دختر روز بروز بیشتر میشد تا حدی شد که یک روز نزدیک ۱۰۰ هزار تومن که اون موقع پول نسبتا زیادی هم بود رو گم کردم و از حقوقم کم شد ولی وقتی اون خانم اومد مغازمون همه ی غم و غصه ام رو با خودش برد ، داستان به همین منوال پیش رفت تا وقتی صاحبکارم گفت که اون خانم حاملست(البته حدس میزنم این حرفش دروغ بود و از سر عوضی بازیش گفت چون میترسید من یهو بهش بگم که دوستش دارم) این خبر خیلی اثر بدی روی من گذاشت و تا حدی که کارم رو عوض کردم و ازون محل رفتم و چند سال طول کشید تا تقریبا داشت یادم میرفت،
تا اینکه وارد این کار جدیدم شدم و دیدم این منشی هم مثل اون خانم برخورد خیلی محبت آمیزی با کارگر ها داره و بدبختانه که بعدش فهمیدم که همسر سرپرستمون هست.....حالا رفتار های اون باعث شده من یاد شکست عشقی که چند سال پیش خوردم بیفتم و دارم روز به روز بیشتر یاد الهه میوفتم(اسمش رو از روی کارت بانکیش خوندم)
اما چرا این حرف رو زدم؟؟ خواستم بگم که ای کاش اون خانم هم مثل بقیه من رو اخ و پیف میکرد چون ما کارگر ها به کم محلی شدن علی الخصوص توسط یه دختر عادت داریم ، اون چیزی که ما بهش عادت نداریم توجه و احترامه ای کاش اون خانم با اون رفتار های محبت آمیزش اینجوری توی دلم برای خودش جا باز نمیکرد که با رفتنش انقدر اثرات مخربی روی روح و روانم بزاره و زخمش هر از چند گاه ، دوباره سر باز کنه...........


