شبانگاه در محفل دوستان بعد از بازی تیم محبوبمان گرد هم امده بودیم وبساط کارشناسی را پهن کردیم و دم از تیم های مورد علاقه مان میزدیم.
یکی خوشحال بود و پر ادعا چون هوادار تیم مقابل بود ، یکی هم همچون بنده حقیر دو اتیشه و پرهیجان .
در لابه لای صحبت ها به گزارش فرودسی پور چنگی زدیم و کنکاش کردیم و بعد از جارجنجال ها مثل همیشه هرکسی راهی خانه اش شد.
من هم در بین راه که به سمت خانه میرفتم ساعت حول حوش نیمه شب بوددرطول مسیر تاریک شب و نجوا های جیرجیرکها یاد ی از سرگذشت فردوسی پورکردم.یاد روز هایی که ظاهرش انسانی دلسوز بود و باهوش .یاد روز های نخستین که وارد عرصه رسانه شد و جوانی بیش نبود.
یاد ان زمانی که با گزارش خاص خود همه هوادارن فوتبال و حتی اهالی غیر فوتبالی را نیز اسیر گزارش خود کرده بود و برای خود نامی دست و پا کرده بود .
یاد روزهایی کردم که او اسم وشهرتی برای خود رقم زده بود.اصلا زمانی را به یاد ارودم که در مسابقه هفته با اجرای خدا بیامرز منوچهر نوزری شرکت کرده بود و توجه همگان را جلب خود کرده بود.
یاد ان زمانی که توانست یدی شود برای خودش تاجاییکه نتنها هم فوتبال خارجی ، بلکه فوتبال داخلی را در برنامه معروفش یعنی نود به دست گرفت. ان زمان او بود و صدا وسیما ، او بود یک رسانه فراگیر.
ان روزها در بین همه عاشقان فوتبال نه گیرنده دیجیتال داخلی بود و نه گیرنده دیجیتال خارجی درخانه هر ایرانی جا خوش کرده بود . هر چه بود یک تلویزیون بودو یک شبکه.
وقتی این جوان گزارش گر در برنامه معروف این روزها یعنی نود مجری شد و از فوتبال بی پدر ایران حمایت می کردو مسایل و مشکلات کلیدی را با تیز بینی اش زوم میکرد ، برای این فوتبال و این هودار های عاشق فوتبال در ایران هم جای پدری را گرفت و هم نماینده اکثریت بی رسانه بود. انگار که گویی زمانه با مرور خود او را چه بخواهی چه نخواهی برادر بزرگتر فوتبال کرده بود.
برادری که جر همه را میکشید و به نوعی قصد داشت ناپاکی های فوتبال و هوادار های بی تریبیون را فریاد زند و دردی از درد بی درمان این ورزش محبوب و پر طرفدار را درمان کند .
در طول مسیرم هوا تیره و تار بود و صدای جیر جیرکها بلند و بلند تر میشد دراین بین که به سرگذشت این گزارشکر و ان روز های محبوبش در نزد طرفداران فوتبال فکر میکردم ناگهان به یاد سخنان نیچه افتادم و کتاب اراده قدرتش.
انگارکه نیچه صورتم را زیر سیلی های سخنانش در کتاب به باد کتک گرفته بود و به ریشم میخندید و هی میخندید . به ساده انگاری من و همه کسانیی که فکرمیکردن این برادر بزرگتر میتواند همچون گذشته ها تیریبونی شود برای عاشقان فوتبال ، نیچه قه قهه ای از ته دل میزد .
تاریکی هوا و مه الود بودنش و صدای جیرجیرکها که سکوت سنگین شب را شکسته بودند یشتروبیشتر روی اعصابم رفته بودند و ذهنم را مغشوش مغشوش تر میکرند .
احساس سردی و نا امیدی بر تمام وجود و جسمم چیره گشته بود.دیگراین اسمان تاریک شب و صدا های ناموزون نبودند که از بیرون حس میکردم بلکه درونم نیز به خاطر اندیشه هایم نا امید و جسمم نیزسرد و سنگین شده بود .
با این وجود همچنان ارتباطی تنگاتنگی بین اراده قدرت نیچه و برادر بزرگتر پیدا میکردم.
برادر بزگتر این روز های ما دیگر دوستمان ندارد چرا که دیگر اب ازسرش گذشته است و خرش از پل رد شده است . این برادر بزرگتر، شده است بلای جان ما هوادارن چلسی درایران.
هر بار به نوعی تلاش میکند در این روز هایی که تاریک شده اند و فقط جیرجیرکها صدایشان در می اید بر روحمان تازیانه زند و اه مان رادر اورد.
او شده است برادربزرگترما، برادری که در رسانه ملی ریشه دوانیده و هر کسی به ساز او میرقصد و می اید و می رود.برادری که دیگرتریبیون هایش درخدمت منافع شخصیش به این ور ان ور این خطه میروند و برنامه نودش هم شده است دکان مربیان فرتوته.
دیگر به خانه نزدیک شده بودم و صدایی نیز از جیرجیرک هابه گوش نمیرسید . انگار سکوتی سهمگین همه محله را فرا گرفته بود و اپارتمان ها نیز چراغشان دراین تاریکی شب سو سویی میزد .اخرشهریور ماه است و چند روزی نیز به اغاز ماه مهرو فصل پاییز نمانده است و این سردی وجودی ام نیز با سردی جسم ناشات گرفته از روز های سخت زمستان قرار بود با هم یکی شوند .
در این فکر بودم ایکاش همه چیز این فوتبالمان فقط همین برادر بزرگتر این روزهایمان میبود
اما نه انگارکه تاریکی و سردی و سکوتی ژرفناک در ماه ها و سال های اتی بر جان همه ماها مستولی خواهد گشت و روز های سختراز این را هم باید تحمل کنیم چرا که
اینجا تاریک است وسرد.اینجا بی کسی است و درد.اینجا جایگاه برادربزرگتر است وبس ودر یک کلام اینجا ایران است وبس.