از شنیدن خبر آمدنش کسی فریاد خوشحالی سر نداد...مادرید پرستارهتر از آن بود که آمدن او مردم را بر سر ذوق آورد... بیصدا و آرام روی صندلی های برنابئو مینشست و به بیتوجهی سکوها چشم میدوخت... در نگاه آنان او یک دستاویزی برای اعتراض بود،ژوزه در فصل آخر محبوبیتش کمرنگ شده بود و خرید مودریچ نیز بهانهای برای اعتراض شد... رئالیها میگفتند ما اینجا آلونسو را داریم،خدیرا و اوزیل و کاکا نیز هستند...مشکل ما نداشتن یک هافبک دیگر نیست ...به درک که او در تاتنهام بینظیر بود،برایمان مهم نیست که ردنپ رفتن او را فاجعه خوانده است، اینجا ما به او احتیاج نداشتیم... مودریچ تنها پس از ۴ ماه حضور در مادرید بدترین خرید لالیگا لقب گرفت... همه چیز برای مردی که در لندن عاشقان بیشماری داشت اسفناک پیش میرفت تا اینکه بازگشت به انگلستان دوباره دربهای خوشبختی را به سوی ستارهی کروات باز کرد... شاید پس از تعویض در اولدترافورد هم طرفداران دست بردار نبودند...شاید از پای تلویزیون،منتقد ورود او بودند و ژوزه را بار دیگر بابت انتخاب لوکیتا لعن و نفرین کردند... اتفاق اما در حال رخ دادن بود وستاره در حال متولد شدن... اسطوره میان جهنم خلق شد... آن ضربه همهچیز را عوض کرد...شوت سرکش مودریچ به دورترین نقطه از دستان دخیا رفت تا منچستر پس از اخراج نانی دومین ضربهی کاری را هم دریاف کند... همهچیز تغییر کرده بود،شلیک مودریچ او را به قلب مادریدی ها نشانده بود...آن گلِ حیاتی حتی از تیرخلاص رونالدو در تئاتر رویاها نیز ماندگارتر شد...
سال بعد مورینیویی بر روی نیمکت نبود اما مودریچ دیگر به حامی احتیاجی نداشت...همهچیز برای او مهیا شد،چون دیگر نه اوزیل بود و نه خدیرا میدرخشید... لوکیتا میداندار رئال آنچلوتی شد و او بود که توپ را بر سر راموس نشاند تا فتح لادسیما در آخرین لحظه ممکن شود... . جادوگر کروات همه چیز را تغییر داد،در سال های بعد هم شگفتانگیزترین مثلث خط میانی را با کروس و کاسمیرو به وجود آورد،جادوی او به کمک معجزهی زیدان آمد و کشورش را نیز تا بالاترین مرتبه پیش برد... توپ طلا که به دستانش رسید دیگر آن خرید دوستنداشتنی آقای خاص نبود،او لوکا مودریچ بود،جادوگر کوچک برنابئو?



