سلام دوستان در این پست اومدم یک داستان خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی عجیب رو براتون بگم درباره دکتری که با جنازه زندگی میکرد.
داستان از جایی شروع میشود که دختری بیمار میشود و پدر و مادرش برای درمان او یک دکتر خبر میکنند.بعد چند ماه دختر آنها میمیرد.آنها یک شب برای خاک کردن جنازه دخترشان میروند به قبرستان ولی دکتر قبل از خاک سپاری گفت که:«من برای دختر شما یک قبرستان بهتری سراغ دارم که روحش در آرامش باشه.پدر و مادر هم قبول میکنند و تشکر میکنند.اما دکتر به قبرستان نرفت و یک راست رفت به خانه خودش!دختر را مومیایی کرد و کنارش خوابید.بعد ها مشخص شد که دکتر عاشق این دختر بوده و به مدت ۷ سال با جنازه اش میخوابیده و غذا میخورده و به گردش میرفته و...
جالب است که مردمی که بچه هایشان را به خانه دکتر میفرستادند تا چیز هایی یاد بگیرند دکتر به آنها مومیایی دختر را نشان میداده و میگفته که اون زنش است!!!بعد ۷ سال که خانواده دختر میروند سر خاک به یک باره سوراخی در خاک دخترشان میبینند و می آیند که سوراخ را چک کنند که دیدند هیچ چیزی درون قبر نیست!بعد به پلیس خبر دادند و پلیس دکتر را دستگیر کرد و دختر را به خاک سپارد
(بر اساس داستان واقعی)



