سلام شبتون بخیر.
امشب ذهنم رفت به خیلی سال پیش. وقتی که کودک بودم. حدود 32, 33 سال قبل. با پدر و مادرم رفتیم مشهد. توی هتل با یه پسری رفیق شدم. هم سن خودم. اونم تک بچه بود. حتی اتاقشون رو هم یادمه. موقعی که داشتیم برمیگشتیم, یادمه دم در هتل یه حرفی بهم زد هیچوقت یادم نمیره.گفت امیدوارم یه روزی ببینمت. حتی اگه توی اون دنیا باشه حتی توی جهنم! بهش گفتم اگه اومدم شهرتون خونتون چه شکلیه . گفت خونمون یه پله دم درش داره.
امیدوارم خودش و پدر و مادرش و اون خونه تک پله سالم و سلامت باشن.
شما چه خاطراتی دارید که دوست دارید اینجا بگید?


