زادم و گهی دلم حس کبریایی می کند مطرب نفسم هوای غمگساری می کند پویشم تا میرود نای غزل گیرد به دست طالعم بیان ضعف و الیناسی می کند میتی در شعب میتازد هنوزم کاین سپهر با بهار هم قهر و عینا گِلبازی می کند ما به ننگ ناگویی ها خابیدیم و هنوز چشم عیوق بسان غمزه سرایی می کند نای ما خفته ولی این زهری عفریت هنوز با همان خلق و صدا، پر گفتارسازی می کند گر گیتی مست و عریان گردد همانا، طامه ای با همین ویسپردی که دارد حکمرانی می کند قرن هاست مستن هم کیشانم اما هنوز در درونم مرده ست و خاکستانی می کند با همه بیداری تو گویی کز پی تسکین من درک من با مدرکم همبازی و تبانی می کند بی ثمر هر ساله در فکر گذر ز زمستانم ولی چون زمستان می رود با من شتایی می کند شاب بودم بیخودی افلیج و علیلم ساختند آنچه وصی بالایی می کند با ما نهانی می کند می رسد روزی که این روزگارِ نکبتِ پاسبان عروسی را هم در کوی ما برگزاری می کند "خسروانا" گو چشم ز ما دلواپسانان نشکنید ورنه حکم داور در زمین بدقضایی می کند
دکتر سید محسن زهری بیدگلی با استقبال و نقیضه از شهریار
به پاس روز ادبیات و بزرگداشت استاد شهریار


