قرار بود با رضا بریم سفر.۲۲ سالم بود و قرار بود یه سفر برم با دوستم.شب شام خوردیم و خوابیدیم.خواب یه جنگل قشنگو دیدم که من و رضا توش بودیم و یه هو زمین باز شد و رضا فرو رفت.از خواب پریدم و فهمیدم صورتم خیس خیسه.به رضا همه چیو گفتم و یه کم غذا برداشتم و یک کم چای تو فلاسک گذاشتم.راه افتادیم.۱ ساعت و نیم گذشت و ساکت بودیم که به یک جنگل عجیب غریب رسیدیم.نمیدونم چرا حس میکردم این جنگل برام آشناس.ماشین رضا به بنزین نیاز داشت واسه همین زد بغل جاده.لعنتی.مگه تو باک ماشین رو پر نکرده بودی؟رضا گفت که یادم رفت.گفتم تو چی یادت میمونه!تصمیم گرفتیم اونجا حسیر پهن کنیم تا یکم استراحت کنیم و چای بخوریم.یک ماشین سیاه داشت میومد و ما دست تکون دادیم.ماشین وایساد و گفتیم آقا میری آزادشهر؟گفت:«ماشین من انقدر خوبه که حتی میتونه شما رو ببره اون دنیا!اولش خندیدیم و اون مرد هیچی نگفت.سوار شدیم و حدود ۱۵ دقیقه نگذشته بود که اون آقا ماشین رو ترمز زد.گفت بیاین بریم امشب رو خونه من.چند بار اسرار کرد و من و رضا قبول کردیم.شب شام چلو ماهیچه گذاشته بود تا بخوریم.اما توش پر از استخون بود.استخونا رو گرفت و گفت باید بزارین اینا رو سگ هام بخورن وگرنه میان سراغ شما!!ما یکم ترسیدیم و بعدش گفت:«شوخی کردم.میدونین که...
اوه نه لعنتی ساعت ۵:۳۰ صبح بود دل درد گرفتم.باید میرفتم دستشویی.رفتم دستشویی.بیرون اومدم که دیدم هوا روشنه حسابی.اون مرد گفت:«دقیقا ۵ ساعته دارم صدات میزنم چرا حواب نمیدی؟گفتم اما من فقط برای ۳.۴ دقیقه دستشویی بودم
نگاهی به ساعتم کردم و دیدم که ساعت ۱۰:۳۰:۴۷ شده!
گفتم رضا رو ندیدین؟
گفت رفته برای اینکه ماشینمو درست کنه!
گفتم باشه و رفتم سر سفره.بعد یادم افتاد که ماشینش درست درست بود!کم کم داشتم نگران میشدم.
گفت میخوای ببرمت سگامو ببینی حالت بهتر شه؟قبول کردم
اما وقتی رفتم سگا رو ببینم متوجه شدم کلی خون تو خونه سگا هستش(منظورم قفس سگ هاست)
با خودم گفتم که شاید اینا مال گوشتاشه.رفتم یکم سگ گندشو که پیت بول بود رو نوازش کنم که یک هو دیدم گوشه اتاق یه انگشت قطع شدست.بعد فهمیدم چی به چیه.اون چیزایی که دیشب تو چلو گوشت بود استخون نبود.انگشت انسان بود.رفتم سمت در که به رضا بگم اما نفهمیدم چجوری در بسته شد.اون مرد گفت:«پدرت با من چیکار کرده!!!همین جمله رو هی تکرار میکرد.خیلی فکر کردم که پدرم چیکار کرده.
یه دفعه یه حرف جدید زد.
پارو ماهی کشتی وان دریا پرنده قاطی کت
بعد مدتی فهمیدم توی کلماتش یه جمله مخفی بود.
پدرت منو کشت و دست و پامو قطع کرد.اول هر کلمه رو با یه سری کلمه ها شباهت داشت.پدرم تا وقتی من ۵ سالم بود همش اینور اونور بود.الان فهمیدم پدرم قاتل بوده.کم کم سکوت شکست که به سگش گفت:«بگیرش!هی بگیرش.سگ دور دهانش رو لیس زد و به سمتم دوید و من فکر کردم لحظات اخر زندگیمه و یه دفعه رضا منو نجات داد نمیدونم چطوری اما گفت که اون مرد رو بیهوش کرده و اومده منو نجات بده.سریع دویدیم سمت کوچه و ماشین اون مرد رو برداشتیم و در رفتیم.ماجرا رو با بغض به رضا گفتم و بعد که به آینه کمی دقت کردم فهمیدم که اون مرد پشتم وایساده و گفت:«دیدی بهت گفتم ماشینم میتونه تو رو ببره اون دنیا؟رضا حسابی ترسید و چپ کرد.بیهوش شدم و میدونستم قراره برام اتفاق بیوفته.اما وقتی چشممو باز کردم تو بیمارستان بودم.مادرم داشت گریه میکرد و من با لحن عجیبی گفتم مادر من خوبم.مادرم ذپق زده شد و کلی بوسم کرد و بعدش فهمیدم که دنده هام شکسته و دست راستم رگ به رگ شده و گردنم زخمی شده.اما رضا آسیب زیادی ندید.بعد از دقیقا ۲۵ روز من مرخص شدم و رضا رو دیدم.تصمیم گرفتم برم سر قبر بابام و بهش یه چند تا حرف بزنم که وقتی رفتم چهره بابامو دیدم.بی اعتنایی کردم و با رضا صحبت کردم که گفت:«مادرم تو خواب سکته کرده.ناراحت شدم و تسلیت گفتم بعد چندی که قدم زدیم دیدم دوباره تو همون جنگلیم.ترسیده بودم و گفتم رضا کجایی رضا.رضا نبود.حالا دیگه خودم بودم.به رضا پیام دادم که کجا رفتی یه هویی؟بعد ۷.۸ دقیقه جواب داد و گفت:«منظورت چیه؟من خیلی وقته تو خونه م.مگه تو توی بیمارستان نیستی؟بهش گفتم رضا الان حوصله شوخی ندارم و گوشیمو خاموش کردم.بعد بابامو باز دیدم که گفت پسرم!بیا پیش من.خیلی وقته ندیدمت.بی اختیار زدم زیر گریه و گفتم بابا تو چرا اونو کشتی؟گفت با تو هم همینکارو میکنم!بعد سریع فرار کردم و بعد مدتی رضا پیام داد کجایی بیام دنبالت؟گفتم توی همون جنگل لعنتی ام.
گفت نه نه!!!!اومد دنبالم و منو برد خونه همه چیز عادی بود تا هفته بعد که...
این داستان ۲ پارت داره دوستان



