رضا اومد دنبالم.گفتم چرا دیر جواب دادی رضا؟تو این جنگل لعنتی نمیتونم ۷.۸ دقیقه وایسم.گفت رفته بودم خرید.لعنتی!اون که گفت کل روزو تو خونه ش بود.چطوری رفته بود خرید؟رضا حرکت کرد به سمت یه جاده دیگه گفتم رضا داری چیکار میکنی؟تا به خودم اومدم دیدم یه سیگار دستشه و بعدش رو دستم خاموش کرد.عصبانی شدم و بهش بد و بیراه گفتم اما اوضاع بدتر شد.اون منو از ماشین پیاده کرد و انداخت پایین.یه دور از روی قفسه سینم رد شد.فهمیدم به جای پاش سمه و بعد چهره واقعیشو نشونم داد.یه سنگ برداشت و انقدر زد تو سر و دماغم که از درد بیهوش شدم.وقتی به خودم اومدم دیدم که تو یه کلبه کثیف که از در و دیوارش سوسک میریزه هستم.آخ!دماغم انگار شکسته لعنتی.

دوباره همون جنه رو دیدم.خواستم بزنمش که فهمیدم به زنجیر کشیده شدم.اون گفت مادرت کجاست؟

گفتم اگه نگم میخوای چیکار کنی؟

گفت که:«من وقتی تو ۳ سالت بود فهمیدم از درد سوختگی خیلی بدت میاد.از زبونت حرف میکشم.با چنگک یه ذغال برداشت و ازم سوال کرد.جوابشو ندادم.یقه لباسمو پاره کرد و ذغالو خیلی بد چسبوند.اون لحظه نمیتونستم فریاد بزنم واسه همین دردش بیشتر شد.انگار تو بیداری روم بختک افتاده بود.وقتی ذغالو برداشت یکم از پوستم بهش چسبیده بود.بیهوش شدم و وقتی بیدار شدم دیدم که یه مردی اونجا وایساده و با دارو داره درمانم میکنه.گفت:«اینا برگ کوبیده شدن.نگهشون دار روی پوستت.بعدش رفت و دیگه ندیدمش.این دفعه رضا اومد بهش گفتم:«نمیتونی گولم بزنی آشغال عوضی!گفت:«چی میگی؟؟؟؟

بعد فهمیدم اون خودشه.سم نداشت.

از خوشحالی بال میزدم و از سوختگی درد میکشیدم.منو برد عقب ماشینش تا سوارم کنه بعد گفت:«من باید برم یه آبی به دست و صورتم بزنم زودی میام.بهش گفتم رضا خواهشا منو تنها نذار.رفت و سریع برگشت.اومد و ماشینو روشن کرد.خوابش میومد و من باهاش حرف میزدم.

بالاخره رسیدم خونه.

همه چی تا یک هفته آروم بود که بعد خواهرم یه حرکت عجیب زد و وقتی داشتم بیدار میشدم دیدم گردنمو خیلی خوب چسبیده.خواهرم رژیم غذایی داشت.امکان نداشت انقدر زور داشته باشه.مادرم اومد نجاتم داد.به صورت خواهرم سیلی زد اما عجیبترش این بود خواهرمم به صورتش سیلی زد!تا دو سه روز همینطوری بود اوصاع.رادیو روشن میشد و ...

فرداش فوتبال داشت.ایول آرسنال و تاتنهام.

۱۵ دقیقه گذشت.یکم به تماشاگرا دقت کردم.

نوشته بود:«amir, we will kill you and sell your body parts, damn it! Your sister does that

زبانم خوب نبود اما یه چیزایی میدونستم.

نوشته بود رضا ما تو رو میکشیم و اعضای بدنتو میفروشیم لعنتی!!!تلویزیون داشت داغ میکرد رفتم نزدیکش که یک هو ترکید.من به عقب پرت شدم اما سالم بودم.گوشام سوت کشید.

به رضا زنگ زدم و نمیتونستم حرف بزنم.اومد دنبالم.منو برد به رستوران.غذای مورد علاقمو سفارش داد(لازانیا)اما من هیچیشو نخوردم.منی که هر سری ۴.۵ بشقابشو میخوردم.به خودم اومدم دیدم رضا نیست که از تو دستشویی صدای جیغ زن اومد.لعنتی لعنتی.یک زن مرده بود و رضا مظنون اصلی قتل بود.رضا گفت:«امیر خواهشا کمکم کن من اونو نکشتم!!!

تصمیمیو گرفتم که هم درست بود هم غلط.

به اون جنگل رفتم.

بابام سر راهم اومد که بهش گفتم:«دست از سرمون بردار لعنتییییییییی!خواهرم تسخیر شده.بهترین دوستم مظنون قتل شده.همش تقصیر توئه.

همون لحظه ذکر گفتم اما بابام بیشتر عصبی شد تا اینکه بره.چاقویی که تو جیبش داشت رو در آورد که من ازش گرفتم.

خواست حواسمو پرت کنه و گفت:«من حاضر به ترک دنیا نشدم و الان یه چیزی بین اجنه و روح محسوب میشم.سریع چاقو رو زدم وسط شکمش.گفت:«آ آ آههه

گفتم تو هیچوقت منو دوست نداشتی!هیچوقت!قاتل لعنتی!قاتللللللللل

گفت:«م م مجبور شدم اونو بکشم.پول لازم داشتم.گفتم:«میتونستی کار های بهتری کنی.

بهش بازم چاقو زدم و زدم و زدم.تا اینکه مرد.

گریم گرفت.اما چیزی گریمو قطع کرد.

درست میدیدم؟یه سنگ طلا؟

گفتم که این کوچیکه اما به درد میخوره.

اما همون لحظه یک جن رسید و گفت:«این مال منه.اومد تا منو بگیره من سنگو گرفتم و سریع دویدم.کل جنگلو دنبالمم میدوید.

بالاخره تاکسی گذشت و سوارم کرد.گفتم برو سریع.

اما اون هیچی نمیدید!هیچی!

رفتم خونه و گفتم باید اون طلا رو بفروشم.

فروختم.

قیمتش باور نکردنی بود.

۳ میلیارد و ۸۹۰ میلیونو ۴۵۰ هزار تومان.

مجبور شدم ۱ میلیارد و ۴۰۰ میلیونشو واسه رضا وثیقه بزارم که آزاد شه.زندگیم عالی شد.

یه سمند خریدم که زندگیمو باهاش بچرخونم.میتونستم بنز بخرم ولی تو این فازا نیستم.قراره ۴ سال دیگه یه ویلا بخرم.

اونم تو ۲۲ سالگی.

شب خوابیدم که ناگهان یه فرشته عجیب و غریب اومد تو خوابم!گفت:«امیر تو چیکار کردی؟گفتم مگه چیشده؟گفت:«اون طلا نفرین شده بود و مال ۱ میلیون سال پیش قدمتشه.یه دعا نویسی بعد مردن زن و بچش میمیرن و اون طلا رو نفرین میکنه تا هر کی اونو برمیداره نفرین شه.گفتم:«اما من اونو فروختم.

گفت:«تو اونو فروختی ولی کسایی که ازت طلا رو خریدن از جمله ماشین فروش و پلیس برای وثیقه اونا نفرین شدن و مردن و تبدیل به یه چیزی بین جن و روح شدن و قراره بیان تو رو بکشن!

نمیدونستم چیکار کنم.از خواب پریدم.دوباره خوابیدم به امید اینکه فرشته بیاد.فرشته اومد و گفت:«تو باید اونو ببری به یه کوه خیلی بلند و اونو در نوک کوه بزاری.گفتم:«چه کوهی؟

گفت:«کوهی که از برجی که توش زندگی میکنی بزرگتر باشه.تصمیم گرفتم فردا با رضا برم و یه کوه خیلی بلند پیداکنم.

فردا بیدار شدم و...

دوستان این داستان کلش ۴ پارته امیدوارم از پارت ۲ لذت برده باشین متشکرم منتظر پارت های بعدی باشین.