صبح شد و رفتم پیش رضا.گفت که یه کوهی میشناسه که نزدیک ۳۷۰۰ سال قدمتشه و خیلی بلنده اما بالا رفتن ازش محاله.قبول کردم که برم.سوار ماشین شدم خواستم ماشینو روشن کنم که ماشین فروشو دیدم.دادی زدم و گاز رو گرفتم.لعنت بهش اومده تا منو بکشه.به رضا گفتم که کمک کنه.گفت:«چطوری؟
گفتم:«توی داشبورد رو بگرد شاید یه چیزی باشه که باهاش ماشین فروش رو بزنی.نه لعنتی!میخواست منو بکشه چاقوش دور گردنم بود.
رضا یه فلش پیدا کرد و زد تو چشمش.میدونم کار اشتباهی کردم که کورش کردم اما مجبور بودم.انداختیمش بیرون.
چندی نگذشت که رادیو روشن شد و صدای فوتبال اومد و هواداراش هی میگفتن:«بهت گفتیم که میکشیمت و اعضای بدنتو میفروشیم.سریع رادیو رو خاموش کردم اما نمیشد.رضا کندش.
-من:« لعنت بهت رضا!من برای این ماشین ۲۷۰ میلیون پول دادم.
-رضا:«ببخشید مجبور شدم
نزدیک به ۸۰ کیلومتر رفتیم که رسیدیم به کوه.
رفتم بالای کوه نصف راه رو رفتم اما یک دفعه توی غار کشیده شدم.لعنتی یعنی ممکنه؟
ماشین فروش زنده بود.
با یه چوب زد تو سر من و رضا و بیهوش شدیم.بعد که بیدار شدیم کلی خفاش توی غار بود.
ترسیدع بودم یه سرفه کردم و همه خفاشا اومدن سمتمون.
بعدش متوجه شدم که یه زن با دهن پاره اونجاست.
شبیه افسانه ژاپنی کوچیساکه اونا بود.
به رضا گفت:«آیا من زیبا هستم؟
رضا گفت نه و اون زن حسابی عصبی شد و با قیچی میخواست صورت رضا رو ببره که من کمکش کردم اما یکم از فکش بریده شد.
خیلی این رضا سگ جونه خیلییییی!
تو تصادفم خیلی کم آسیب دید.
به من گفت:«آیا من زیبا هستم؟
گفتم قیافه متوسطی داری
گیج شد و فرار کردیم.
باورم نمیشه.
رسیدیم به قله کوه!!!
تموم شد رضا.
اونو چسبوندیم به نوک کوه.
رفتیم پایین و رفتیم به بیمارستان تا رضا رو درمان کنیم.
یک پرستاری دیدم.ازش خوشم اومده بود.اونم ازم خوشش اومده بود از حالتاش معلوم بود.
-۲ سال بعد
۲ سال گذشت.
بعد از مدتها که سعی کردم بهش بگم ازش خواستگاری کردم.باورم نمیشه اون قبول کرد.
تصمیم گرفتم باهاش زندگی کنم.
رضا هم حالش خیلی خوبه.
من الان ۴ تا ویلا دارم
فوق العادس.
زندگیم میچرخه
باید ببینم در آینده چی میشه.
-ساعت۳ شب
خواب دیدم.خواب دیدم که همون رهنمایی که قبلا تو خوابم اومده بود الان بازم اومده.اون گفت که من هنوز در خطرم.
گفتم چه خطری؟
گفت:«شب عروسیت روی درختا رو باید دقت میکردی.اون اجنه که تو گنج رو ازش گرفتی میخواد بیاد سراغت.نشانه هایی که از حضور اون میتونه با خبرت کنه اینان:«مریض شدن همسرت-به هم ریختن معده خودت-گم شدن وسایل خوب خونت-کشته شدن یکی از دوستانت.
بیدار شدم.یعنی منظورش از دوست مردم رضا بود؟یعنی رضا میمیره؟؟؟؟نه.من نمیزارم بمیره.
داشتم دوباره میخوابیدم که زن رضا زنگ زد و گفت:«آقا امیر کجایی؟گفتم چی شده؟گفت رضا امروز سکته کرده.اعصابم خورد بود.همه داستان از جایی شروع شد که ما به اون پیک نیک لعنتی رفتیم.
گریم بند نمی اومد.
قرار بود برم خونه رضا تا تسلیت بگم.
یه پیک نیک باعث شد دوستم بمیره.من قاتل بودم.آره من قاتل بودم.
-۴ شب بعد
دوباره اون رهنما اومد و فقط یه چیز گفت:«برای زنده شدن رضا تو باید یکی از قسمت های بدنتو در بیاری و ببری به یه کشوری که تاریخ باستانی ترسناکی داره.مثل یونان و اون تیکه از خودت رو تو یه محفظه بزاری که بهش میگن محفظه طوطی.
گفتم:«چرا بهش میگن محفظه طوطی؟گفت:«نزدیک به ۲۸۰ سال پیش یک نفر برای زنده شدن زنش قلب طوطیشو کشید بیرون و توی اون محفظه گذاشت اما اشتباه کرد.
باید یکی از قسمتای بدن خودشو اونجا میزاشت که زنش زنده شه و بدتر شد و خودش هم کشته شد.
پول رفتن به یونان رو داشتم.
همین الانش ۱ میلیارد و ۱۰۰ میلیون دارم.بیشتر از ۱۵۰ میلیون خرج بر نمیداره.باید برم اما با همسرم یا تنهایی؟؟
صبح شد و بیدار شدم و رفتم فرودگاه و یه یاد داشت واسه همسرم گذاشتم.
بلیط گرفتم برای تور هوایی یونان ۳۰ روزه.
تو هواپیما خوابم برد که این دفعه یه صدایی مثل ندای وجدانم گفت که:«باید قبل از اینکه ۲۴ روز بگذره برگردی وگرنه زنت کشته میشه!اونجا میخواستم داد بزنم.چطوری قبل ۲۴ روز برگردم؟؟؟؟باید راجب دریچه طوطی تحقیق کنم که به خودی خود ۲.۳ روز وقت میگیره.اگه یه اشتباه کنم ممکنه خودمم بمیرم و همسرم بمیره.باید یکی از کلیه ها یا معدمو در بیارم که به خودی خود ۱ روز وقت میگیره.رفتن به محفظه طوطیم ۱ هفته وقت میگیره.اصلا اگه به اون پیک نیک نمیرفتیم هم الان رضا زنده بود هم من نمیخواست اعضای بدنمو در بیارم.
منتظر پارت ۴(اخر) باشید



