گاندی در کتاب خاطراتش میگه :

‏با دوستام تو پارک نشسته بودیم، یه داف حق از کنارمون رد شد. یه پیرمرد اومد به من گفت آفرین پسرم، فقط سر تو پایین بود و نگاش نکردی. گفتم راستش من فوت فتیش دارم، داشتم پاهاشو نگاه می‌کردم. پرسیدم حالا خودت چرا نگاهش نکردی؟ همون‌جوری که دستشو می‌کشید روی رونم، گفت چون من گی‌ام.

هیچی دیگه تا یه هفته مثل پنگوئن راه میرفتم ...

_______________________ میگن گاندی وقتی جوان بوده تو یه کافی شاپ کار میکرده، یبار دوست دختر قبلیش که انگلیسی بوده و باهم کات کرده بودن با دوست پسر جدیدش میرن اونجا تا اونو حرص بدن! گاندی میره جلو میگه : چی میل دارید؟ دختره میگه : همون همیشگی!

گاندیم شلوارشو میکشه پایین میگه : پس بیا بخورش ...

______________________ گاندی در صفحه ۱۴ اوم کتاب خاطراتش میگه :

يه دوست دختر داشتم به اسم جیوتی، برای اينكه بهم پا بده دیوث بازی درآوردم و بهش گفتم که يتيمم ...

همیشه بهم ميداد ولي هیچوقت برام ساک نميزد، وقتي ميگفتم چرا ؟؟ ميگفت مال يتيم خوردن نداره ...

 

____________________ گاندی در کتاب خاطراتش میگه :

‏یبار با بابام رفتیم تایلند، هی خودمونو میزدیم به اون راه ... آخرش تو هتل بودیم که بابام گفت ببین پسرم هم من میدونم چرا اومدیم اینجا هم تو میدونی، پس بیا خودمونو معطل نکنیم، من میرم میارم با همدیگه بزنیم. گفتم ایول چه روشنفکر شده، برگشت تو اتاق دیدم مشروب دستشه، اونم دید من شلوار پام نیست ...! 

بعدش تا یه هفته شبیه پنگوئن راه میرفتم ولی متوجه تفاوت نسل ها شدم ...

______________________ گاندی در کتاب خاطراتش میگه :

یبار در دوران جوونیم تو بمبئی بوتیک زدم، روز اول بابام گفت هروقت در مغازه رو باز میکنی یه کاسه آب بریز در مغازه تا روزیت بیشتر شه ...

منم یه کاسه آب ریختم کف پاساژ، ۳ نفر رو سرامیک خوردن زمین خارشون گاییده شد تا آخر عمرم دیه میدادم ...

_______________________________________ من ازش کُص خواستم اون از من پول خواست! هیچکدوم ندادیم اون داشت نداد ولی من نداشتم ندادم...!

" گاندی " ______________________

گاندی در کتاب خاطراتش میگه :

یه روز تو خیابونای کلکته کص چرخ میزدم، برای یه دختره پُشتِ فرمون مُشتمو چند بار باز و بسته کردم که یعنی چراغت روشن مونده ...

دختره شیشه رو داد پایین گفت : برو ممه های عمتو بگیر چاقال ...! 

اونجا بود که فهمیدم خوبی به هیشکی نیومده ... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

__________________________

‏یبار گاندی به مولوی میگه بیا بریم موتورسواری مولوی میگه به مولانا ندارم گاندی میگه خودتو لوس ‌نکن دیگه  مولوی میگه باشه فقط حواست باشه مارو به گاندی. _______________________ گاندی در کتاب خاطراتش میگه :

قصد داشتم با دوست دخترم ازدواج کنم، شمارشو دادم رفیقم که امتحانش کنم ... فرداش رفیقم اومده میگه داداش با همین ازدواج کن، خوب ساک میزنه ،تنگم هست ، ممه های خیلی خوبیم داره و ...

لاشی انگار بهش سوئیچ ماشین دادم گفتم برو یه دور بزن نظرتو بگو ...

 

___________________

همیشه سکوت نشانه تایید حرف طرف مقابل نیست ، گاهی به معنای "برو کیری تا نزدم ننتو بگام" است.

"گاندی"

____________________

دختر باید خودش تنگ باشه و مانتوش گشاد نه این که مانتوش تنگ باشه و خودش گشاد

"گاندی"  

_____________________ گاندی در کتاب خاطراتش میگه :

یبار تو جوونیام ساعت شیش صبح جمعه رفتم کوه، یه بز کوهی اومد زد رو شونم گفت داداش حالا من که به کیرمه ولی این بالا برات ریدن؟ بعد سرشو تکون داد رفت یه گوشه گرفت خوابید ...

بعد از اون ورزشو گذاشتم کنار اوقات بیکاریم رو بیشتر با جق پر میکردم ... #خاطرات

_______________________

از دارایی دنیا فقط یه کیر دارم؛

که اونم متاسفانه سرش سوراخه ...

"گاندی"

____________________

سلامتیه صابون گلنار که  خودش را کوچک میکند ، ولى اجازه نمی دهد به هیچ دخترى آسیب برسد ...!

گاندی ___________________ من نمیفهمم اگه علت روزه گرفتن درک حال فقیراست چرا جق باطلش میکنه؟

جق مال فقیراست دیگه وگرنه پولدارا که هر شب کص میکنن! " گاندی "

_____________________ جهان سوم جایی است که  دختره قاشق دهنی پدرش را نمیخورد  اما ک‌یر دوست پسرش را تا خایه در حلق خود فرو میکند . 

" گاندی "

____________________

روزی یک زن انگلیسی که قصد داشت گاندی را در جمعی تخریب کند به او گفت : یادت هست ﺍﻭﻥ ﺷﺐ منو ﺑﺮﺩﯼ مکان ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯽ ﮐﺎﺭ ﺑﺪ ﮐﻨﯽ ولی ﻣﻦ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻢ ؟!

گاندی لبخند دیوثانه ای زد و گفت : ﯾﺎﺩﻡ ﻫﺴﺖ ﺑﺮﺩﻣﺖ ﻭﻟﯽ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ جنده خانم!!

(روش های مبارزه گاندی با استعمار پیر) _____________________ انسانهای ضعیف کصلیسی میکنند انسان های کصخل ازدواج میکنند انسانهای قوی بچه بازی میکنند

ولی انسان های باهوش جق میزنند...

" گاندی "

_____________________ دو چیز تو این دنیا هیچوقت نمیخوابه ...؛

اول بخت آدم خوشبخت و دوم دولِ آدم بدبخت!

“گاندی”

_____________________ گاندی در کتاب خاطراتش میگه :

یبار با دوست انگلیسیم رفتیم رستوران، بچه دوستم که ۹ سالشه گفت : عمو ... گفتم : جانم عمو جان ... گفت : این غذا اسمش چیه ؟ گفتم : خورش گفت : بیا بخورش

همونجا به دوستم گفتم ریدم دهنت با اين بچه تربيت کردنت و مبارزه با استعمار پیر رو شروع کردم 

____________________

مهاتما گاندی در کتاب خاطراتش مینویسد : یه بارم بچه كه بودم يه بادكنک تو سطل اشغال خونمون پيدا كردم كلی خوشحال شدم بادش كردمو يه ساعتی باش بازی كردم

خسته كه شدم رو هوا تركوندمش از توش بارون سفيد اومد و ريخت رو سرو صورتم 

بعدها فهمیدم اونا داداشام بودن خدا رحمتشون کنه ..

______________________

 گاندی تو کتاب خاطراتش میکصه:  با يه دختره براي اولين بار رفتم بيرون،  بهم پي ام داد:  بابت شام  من چقدر بايد به تو بدم؟؟!

گفتم ٢٠دقيقه!  نميدونم چرا ديگه جوابمو نداد  فکر کنم زمانشو کم گفتم.

______________________ یه روز گاندی ﻣﯿﺮﻩ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﯿﮕﻪ ﮐﻮﻧـﻢ ﻣﯿﺨﺎﺭﻩ.. ﺩﮐﺘﺮ ﻧﻮﺭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﺗﻮ ﮐﻮﻧﺶ یهو ﻣﯿﮕﻮﺯﻩ

ﺩﮐﺘﺮ ﻣﯿﮕﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﯽ شعوری!  گاندی ﻣﯿﮕﻪ ﺗﻮ ﻣﺮﺍﻡ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺴﯽ ﭼﺮﺍﻍ ﺑﺪﻩ ﻣﺎ ﺑﻮﻕ ﻧﺰﻧﯿﻢ