همونطور که گفتم داشتم به خونه میرسیدم.در خونه رو پیدا کردم ولی باز بود.هوا هم بارونی بود گفتم برم تو شاید باز گذاشتن تا من سریع بیام داخل.اما روش احمقانه ای بود.ممکن بود دزد بره تو خونه.برم تو خونه حتما بهشون تذکر میدم.رفتم تو خونه.برقا روشن نمیشه.رفتم تو اتاق حمید.گفتم حمید بابا بیداری؟یک هو برق روشن شد.اما هیچکس تو خونه نبود داشتم تو خونه رو میگشتم که در بسته شد.
-پشت سرمو نگاه کردم که دیدم دلقک پشتمه.حتما همسرم رو دزدیدن.
گفتم:«باهاشون چیکار کردین؟
گفت:«خیلی احمقی.اینجا دیگه خونه تو نیست!
-ما امشب تو رو میکشیم.
گفتم:«شوخیت گرفته؟
گفت:«بهت توضیح میدم.
گفتم:«چی شده اینجا؟خونه خودمه میدونم.
گفت:«من یه نامه واسه همسرت و بچت گذاشتم و بهشون گفتم برن توی یه خونه دیگه و بهونه اوردم و الان اونا تو دام من هستن.
گفتم:«بزار اونا برن.بزرگترین اشتباهی که کردم این بوده که با تو دوستی کردم و اگه آدم بزرگ تری بودم دوستت نمیشدم.
گفت:«تو خیلی بی عرضه ای!تو وقتی ۱۶ سالت بود هم با من دوست بودی.خیلی نادونی خیلییییی!
گفتش:«بگیرینش و بزارینش تو ماشین.
گفتم:«ماشین چیه؟بازم اون سه تا دلقک احمق هستن؟
در همین لحظه یه دلقکی محکم با ته چاقو زد به سرم و من افتادم زمین اما بیهوش نشدم.دستامو بستن و گذاشتنم تو ماشین.
گفتن:«اگه صدات در بیاد میکشیمت و فرار میکنیم!
گفتم:«شما ها دلقکای ترسویی هستین که کنار هم جمع شدین.
-۲ ساعت بعد.
رسیدم.منو بردن تو یه اتاق و گفتن:«همینجا بشین.
همون لحظه چند تا خون آشام اومدن.
نمیدونم چرا دلقکا با خون آشاما دوست شدن.
تو همین فکر بودم که متوجه شدم دو تا سوراخ روی شونمه.
داد کشیدم
خیلی درد داشت.خون آشام دندوناشو زد به شونه م.
گفت:«تو امروز باید خداحافظی کنی با زندگیت.
ما میکشیمت.
تف کردم رو صورتش و بهش دری وری گفتم.
میدونستم قراره خون آشام بشم چون سرم گیج میرفت.
اما گفتن:«تو قرار نیست خون آشام بشی.تو قراره بمیری
توی همین لحظه با چاقو روی شکمم یه زخم عمیق ایجاد کرد.
گفتن:«بریم بچه ها.
افتادم زمین و پخش شدم.
میدونستم قراره تا چند ثانیه دیگه بمیرم.
فقط نگران بودم که سر خانوادم چی میاد.همین لحظه چشام سنگین شد و دیگه هیچی ندیدم
توجه:«این داستان جلد ۲ هم دارد و راجب خانواده این فرد است که ۴ پارت است.متشکر از شما به خاطر خواندن داستان.



