کودکانه نیازمند محبت شده ام ... کودکانه هوای خنده کرده ام... کودکانه هوای ذوق کردن هایم برای آبنات های رنگی را کرده ام کودکانه هوای دویدن و لیز خوردن های بعدش را کرده ام! هوای تاب بازی و اوج گرفتنم دنیای کودکی زیبا بود؛ کسی چشمداشتی به دیگری نداشت بعد از همه ی دعواها خنده و بازی بود دروغ هایمان آسیبی نمی زد " روز و شب برایمان معنایی نداشت اگر اجازه نمی دادیم کسی چیزی را از ما نمی توانست بگیرد کار خرابی هایی که انجام میدادیم قابل جبران بود ... و از همه مهم تر دلشکستن را بلد نبودیم... در انتها چه خوب بود که کار هیچ کس بر روی تو تاثیر نمیگذاشت" و کاملا ناخواسته در جهالتی بکر فرو رفته بودیم، من این روزها دلم پرواز در کودکی را می‌خواهد و غرق شدنی همیشگی در دریای بیکرانش!