زمانی که بچه بودم و نوجوون.یادمه وقتی مدرسه ها تموم میشد،هر روز میرفتم خونه مادربزرگ.خونه مادربزرگم خیلی بزرگ بود.یه حیاط خیلی بزرگ داشت با یه گلخونه و باغچه بزرگ.بعدش یه ایوون بزرگ و بعد هم خونه.با یکی از پسر عمو هام خیلی رفیق بودم.اون هم میومد.صبح تا شب اونجا بودیم.کل تابستون اینجوری میگذشت.اون زمان ها خیلی زندگی خوبی داشتم ولی قدرش رو ندونستم.فکر نمیکردم یه روزی وضعم اینطوری شه.خیلی اونجا با پدربزرگم و مادربزرگم خاطره داشتم.
الان نه پدربزرگم.نه مادربزرگم و نه پدرم زنده هستن.اون خونه هم فروخته شد و به جاش برج ساختن.
دیروز رفتم دوباره توی اون کوچه و خونه رو دیدم.دوباره ظهر های تابستون یادم اومد.دوباره اون سماور قدیمی و مسی.دوباره اون فرش قرمز گل گلی.دوباره اون گلخونه خوشگل.خود به خود صدای خنده هام توی سرم پیچیده شد.
به جاش یه ساختمان ۵ طبقه ساختن.تقریبا هیچی از اون ساختمون های قدیمی و خاطره ها نمونده بود.دست خودم نبود.بغضم ترکید.بعد رفتم سر خاکشون.
کاش میشد دوباره برگشت به اون روز ها.



