من اوکراین زندگی میکنم و روز مسابقه حسن یزدانی توی پاساژی که کار میکنم چند تا مغازه دار جمع شدن توی یکی از مغازه ها و کشتی ها رو دنبال میکردن چون اوکراینی ها هم کشتی رو دوست دارن . من از اوکراینی ها بدی ندیدم این مدت و خیلی هم مهربون هستن ، ولی خب همه جای دنیا اینطوری هست که وقتی مهاجرها از یه کشور دیگه میان ، اهالی اون کشور خواه ناخواه یه نگاه از بالا به پایین به مهاجرین دارن و منم خیلی وقتا این نگاه رو حس کردم . موقعی که کشتی حسن یزدانی شروع شد منم رفتم پیششون مسابقه رو تماشا کنم و همهشون میگفتن تیلور اینبار هم میبره و هموطنت دوران اوجش تموم شده . خیلی استرس داشتم چون یکیشون هم این وسط یه متلکی انداخت که اگه اینبار هم تیلور ببره ایرانی ها حتمن یه هواپیما هم از آمریکا منفجر میکنن ( اشاره به ماجرای هواپیمای اوکراینی ) . خلاصه واسم حیثیتی شده بود و تو دلم فقط واسش دعا میکردم. ولی وقتی برد ، وقتی اون فریادها رو میزد ، فقط دلم میخاست خودمم چشمامو ببندم و از ته دل یه جوری داد بزنم که غم غربت و سختی مهاجرت و دوری از دوستان و همه چیز رو بشوره ببره. یه جوری اشک توی چشمام جمع شده بود و بغض کرده بودم که رفتم بیرون و توی سوز پاییزی یه سیگار کشیدم و افتخار کردم به ایرانی بودنم .
دمت گرم حسن یزدانی و ایشالا که خدا حفظت کنه پهلوان

