امروز صبح از خواب پا شدم آماده شدم برم تو شهر دستمو بردم تو جیبم ماسکی رو دراودم برای سال ۲۰۲۰ برای کرونا نمیدونم چرا این ماسک تو جیبم بود قبلا خالی بود ‌...............‌‌‌‌‌‌‌‌‌............ الان توی ژوئن ۲۰۴۹ هستیم من توی دوران کرونا ۱۴ ساله بودم الان ۲۹ سال گذشته دم در پسرم میاد کنارم وایمیسته با اینکه ۱۷ سالش نشده ولی هم قد منه - حس نمیکنی نوبت منم رسیده + دفعه بعد - دفعه بعدی شاید وجود نداشته باشه . پدر لطفا بذار منم بیام + اممم - خواهش میکنم توی ذهنم دیدم که پسرم دلاورانه تو شهر پیش میره و وسوسه شدم همراه خودم ببرمش + باشه بیا - من الان آماده میشم -------------------------------- راه افتادیم بهش شات گان ۴۰۷۲ و AK8900 رو دادم سلاحایی که شهردار منطقه خرید تا بشه باهاش مبارزه کرد این سلاحا با اشعه فرابنفش دشمن رو از بین می برن هوا سرد بود و کم کم برف زمینو سفید میکرد توی بارش نمیشد دقت خوبی روی فضا داشته باشیم ماسک شیمیاییم رو برداشتم + پسر اینجا منتظر باش تا من ماشینو بردارم سر تکون داد من دویدم سمت تپه آهنی توی برف خیلی سرد بود کنار تپه آهنی به لوکاس(مدیر تپه) گفتم کلید اتاق منو بده رفتم توی اتاق زیر زمینی و ماشینو برداشتم یهو صدای جیغ بلندی اومد ترسیدم برا پسرم اتفاقی افتاده باشه سریع با ماشین اومدم بیرون . . ‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ دیدم یکی از حیوانات تراریخته اونجا افتاده بله پسرم حیوونو کشته رفتم نزدیک دیدم یه بچه رو توی بغلش گرفته‌ بچه هه مسلمان بود از مهاجران ایرانی + پسر گل اسمت چیه ؟ گریه میکرد ×من . من اسمم محمده + خونت کجاست؟ × اونجا توی اون خونه پشت پارک به خونه رسیدیم و بچه رو گذاشتیم خونه محمد اصرار داشت ما بمونیم پیشش - پدر شاید اتفاقی تو خونشون افتاده .  داره حیاط پشتی رو نشون می ده رفتیم توی حیاط پشتی دوستاش و خانواده محمد تیکه و پاره گوشه حیات افتاده بودند من دست محمدو دیدم ? اون برای مجستریوم انتخاب شده مدرسه جادوگری از اون عجیب تر اینه که دست بندش مشکیه یعنی اون یه سازاناست !!! اون حیوونا تراریخته نبودن هرج و مرج زده بودن و حتی اگه میخواستن هم نمیتونستن محمدو بکشن!!!!!! پايان قسمت اول